پایان و ادامه ی داستان از زبون خودم
پایان و ادامه ی داستان از زبون خودم ::
وقتی که ونسارو توی آزمایشگاهی از طرف دولت بردن ، قرار بود روی ونسا آزمایش هایی داشته باشن ، میخواستن متوجه بشن که چرا ونسا کامل و مثل بقیه زامبی نشده ، ونسا توی شوک بود ، چون دوستاش رو دیده بود که زندانی شده بودن و هرچقدر سعی میکردن دربیان فایده ای نداشت ,,
میچل زندانی شده بود ، نه از طرف دولت ، از طرف چانسا ، چانسا براش عین کابوس شده بود ، میچل داشت روانی میشد ، ونسا قرار نبود بیاد ؟
ونسا که از دست تمام این اتفاقا بیزار بود ، فقط رفت سمت دوستاش و با همون وضعیتشون ازادشون کرد و به تمام شلیک هایی که بهش میشد دقتی نمیکرد ، اونا هیچ تاثیری روش نداشتن ، بدنش قوی تر بود ، قوی تر از قبل ، دوستاش شبیه بچه های ۲ ماهه ای بودن که حتی نمیتونستن راه برن ، اما ونسا بردشون پیش تیم پزشکی ، تا بتونه با پادتنی که داشت نجاتشون بده ، و اثر کرد !
ونسا تونست با پادتنش جون ۹ نفر رو نجات بده ، درسته که هنوز روشون کامل اثر نزاشته بود و هنوز هم مثل بچه ها رفتار میکردن ، ولی حداقل دیگه ویروسی توی بدنشون نبود ، همین باعث خیالِ راحت ونسا میشد ..
میچل نمیتونست دیگه تحمل کنه ، که کسی وارد اتاق شد ، اون سنجو بود !
میچل لحظه ی زامبی شدن سنجو رو دیده بود و شوک شده بود ، سنجو پوزخند زد گفت : چانسا همکارم بود ، اون نمیزاره من چیزیم شه
میچل همینطوری مونده بود و نمیدونست باید چی بگه ، سنجو دست میچل رو باز کرد و قبل اینکه میچل حرکتی کنه گفت : اگه میخوای بری دنبالش الان وقتشه
میچل لبخندی زده بود و سریعا دویید سمت خروجی ، همه جارو و همه ی خیابون هارو دنبال ونسا گشت ، تا وقتی که رسید به برج اِن سئول ، ونسارو دید و بقیه ی بچه های اکیپ ! ، همشون تعجب کرده بودن ، عین پرنده هایی که از قفس آزاد شده بودن میدوییدن !!
24th of November
هفته ای گذشت ، بچه ها دور هم جمع بودن ، مایا آشپزی میکرد ، اون یکی مایا گیتار میزد و میخوند ، میچل میخندید و گوش میکرد ، بیسو کنار مارالین بود ، مارالین حس میکرد پیش خانوادشه ، مندو کنارشون کتاب میخوند ، و کارلا به همشون نگاه میکرد و لبخند میزد ، ناگهان لبخندش محو شد ، اون یاد کسی افتاد که نیست ، آلوین !
چطور نفهمیده بود؟ چطور وجودشو حس نکرده بود؟ ، اما دیگه فایده ای نداشت ، همونطور که همه دور هم جمع بودن ، ونسا بیهوش شد ..
3th of December
مدتی از اون موقع میگذره ، ونسا همون روز فوت شد ( دور از جون ) و دلیلش گرفتن سندروم تخلیه ایمونوگلوبولین ها بود ، یعنی بدن پادتن هاش به صفر رسید ، بچه ها همشون جوری خودشون رو سرگرم میکنن تا از تمام اتفاق هایی که افتاد حواسشونو پرت کنن ، اما میچل هنوز پیش ونساعه و تا ابد یادش میمونه که هیچوقت ، وقتی برای نشون دادن عشقش به اون نداشت
وقتی که ونسارو توی آزمایشگاهی از طرف دولت بردن ، قرار بود روی ونسا آزمایش هایی داشته باشن ، میخواستن متوجه بشن که چرا ونسا کامل و مثل بقیه زامبی نشده ، ونسا توی شوک بود ، چون دوستاش رو دیده بود که زندانی شده بودن و هرچقدر سعی میکردن دربیان فایده ای نداشت ,,
میچل زندانی شده بود ، نه از طرف دولت ، از طرف چانسا ، چانسا براش عین کابوس شده بود ، میچل داشت روانی میشد ، ونسا قرار نبود بیاد ؟
ونسا که از دست تمام این اتفاقا بیزار بود ، فقط رفت سمت دوستاش و با همون وضعیتشون ازادشون کرد و به تمام شلیک هایی که بهش میشد دقتی نمیکرد ، اونا هیچ تاثیری روش نداشتن ، بدنش قوی تر بود ، قوی تر از قبل ، دوستاش شبیه بچه های ۲ ماهه ای بودن که حتی نمیتونستن راه برن ، اما ونسا بردشون پیش تیم پزشکی ، تا بتونه با پادتنی که داشت نجاتشون بده ، و اثر کرد !
ونسا تونست با پادتنش جون ۹ نفر رو نجات بده ، درسته که هنوز روشون کامل اثر نزاشته بود و هنوز هم مثل بچه ها رفتار میکردن ، ولی حداقل دیگه ویروسی توی بدنشون نبود ، همین باعث خیالِ راحت ونسا میشد ..
میچل نمیتونست دیگه تحمل کنه ، که کسی وارد اتاق شد ، اون سنجو بود !
میچل لحظه ی زامبی شدن سنجو رو دیده بود و شوک شده بود ، سنجو پوزخند زد گفت : چانسا همکارم بود ، اون نمیزاره من چیزیم شه
میچل همینطوری مونده بود و نمیدونست باید چی بگه ، سنجو دست میچل رو باز کرد و قبل اینکه میچل حرکتی کنه گفت : اگه میخوای بری دنبالش الان وقتشه
میچل لبخندی زده بود و سریعا دویید سمت خروجی ، همه جارو و همه ی خیابون هارو دنبال ونسا گشت ، تا وقتی که رسید به برج اِن سئول ، ونسارو دید و بقیه ی بچه های اکیپ ! ، همشون تعجب کرده بودن ، عین پرنده هایی که از قفس آزاد شده بودن میدوییدن !!
24th of November
هفته ای گذشت ، بچه ها دور هم جمع بودن ، مایا آشپزی میکرد ، اون یکی مایا گیتار میزد و میخوند ، میچل میخندید و گوش میکرد ، بیسو کنار مارالین بود ، مارالین حس میکرد پیش خانوادشه ، مندو کنارشون کتاب میخوند ، و کارلا به همشون نگاه میکرد و لبخند میزد ، ناگهان لبخندش محو شد ، اون یاد کسی افتاد که نیست ، آلوین !
چطور نفهمیده بود؟ چطور وجودشو حس نکرده بود؟ ، اما دیگه فایده ای نداشت ، همونطور که همه دور هم جمع بودن ، ونسا بیهوش شد ..
3th of December
مدتی از اون موقع میگذره ، ونسا همون روز فوت شد ( دور از جون ) و دلیلش گرفتن سندروم تخلیه ایمونوگلوبولین ها بود ، یعنی بدن پادتن هاش به صفر رسید ، بچه ها همشون جوری خودشون رو سرگرم میکنن تا از تمام اتفاق هایی که افتاد حواسشونو پرت کنن ، اما میچل هنوز پیش ونساعه و تا ابد یادش میمونه که هیچوقت ، وقتی برای نشون دادن عشقش به اون نداشت
- ۴.۶k
- ۱۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط