پنجره تنهاست

پنجره تنهاست
فکر پر می گیرد از بستر ذهن
رخنه می اندازد در چشم
باشد که نگاهی, چشم اندوه مرا می بیند
باشدکه صدایم
در سکوت قهوه ای چشمانم می جنبد
من که دوستت داشتم و دارم , از تو دورم
من صدایم خاموش است.
رنگ چشمان مرا می بینی و از من دوری ؟
اسم شعرم را هر چه می خواهی بگذار
من از دوری تو تنهایم.
این همه شب که گذشت
خاطراتم را چیدم از حافظه ی بی باکم, خندیدم
یاد لبخند تو, من را خندانید
آه , سین من
جمله ام را تو بساز
من که اینجا طلب وصل تو را می خواستم
ساحری آمد و لبخندم چید
خاموش شدم
در کجا سفره ی خاطره ام را چینم؟
نان و آبم شده بودی, می فهمی؟
من نه به تنهایی خویش
بلکه به احساس درونم
شوق دیدار تو را می جوستم, می فهمی؟
باشد
آرزویم ...فقط تو بخند
من به لبخند تو جان می گیرم


/ سعید
دیدگاه ها (۳)

اولش یه بازی بود .فکر میکردم داری به قلبم تیر میزنی تا ناز ب...

/ سعید

نوشتم یه نامهشد خیس خیس کاغذشگذاشتم رو طاقچهنشستم گرفتم غمم ...

یکی از شگفتی های خلقت در موجودات اینه که بعضی از موارد با تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط