part54

کوک: برات یه لباس خریدم پشته تو ماشین عوض کن شیشه ها از بیرون معلوم نیستن
ا/ت: باشه خوبه که لوازم ارایش هم اوردم
کوک: من میرم بیرون از ماشین تو عوض کن
ا/ت: باشه

شب
رفتیم داخل باهمه سلام کردیم
ا/ت: جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: چه پسرهای خوشگلی اینجا هست خیلی گوگولین
کوک: اره اون دختره...
ا/ت: اون دختره چی؟
کوک: میخواستم بگم از اون دختراست
ا/ت: کدوم اونایی که هتل اره؟
کوک: اره
ا/ت:تو از کجا میدونی
کوک: همه میدونن منم یه شب باهاش بودم
ا/ت: چی؟
کوک: شوخی کردم
ا/ت: جونگکوک امشب بریم هتل
کوک: نه وقتی خونه هست چرا بریم هتل میریم خونم
ا/ت: 😁شوخی کردم
یه دختر اومد نزدیک
" چطوری خوشتیپ
کوک: سلام
": سلام خیلی خوشتیپی میای بریم نوشیدنی بخوریم بعد هتل؟
کوک: نه ببخشید یه دفعه دیگه میبینی که امشب یه نفر دیگه رو دارم
ا/ت:دروغ میگه بروو من دوست دخترشم
": ایشش
ا/ت: یه دفعه دیگه مثلا کی؟وقتی من نبودم؟
کوک: شوخی کردم
هانا: ا/ت یه لحظه بیا تو اتاقم
ا/ت: چی؟
هانا: بیا تو اتاقم
ا/ت: باشه
رفتم دنبال هانا و رفتیم تو اتاقش
هانا: صبر کن الان میام
ا/ت: باشه

بعد از چند دقیقه
هانا: تو آینه خودتو ببین
ا/ت: باشه دیدم چیزی جز خشگلی نیدیدم تو خودم
هانا: اعتماد به نفسشو دستتو بزار رو قلبت
ا/ت: باشه
هانا:جدی فکر کن واقعا فکر میکنی جونگکوک دوست داره
ا/ت: اره منم دوسش دارم
هانا: منو ببین
ا/ت: خب
هانا: فکر میکنی بین منو تو جونگکوک منو انتخاب کنه یا تورو؟
ا/ت: جونگکوک قبلا انتخابش رو کرده
هانا: نه اشتباه میکنی
ا/ت: این حرفای مسخره رو تموم کن
سریع از اتاقش خارج شدم و رفتم پیش جونگکوک
کوک: چیشد؟
ا/ت: هیچی حرف های همیشگی
بورام: ا/ت
ا/ت: جانم
بورام: کنار این نباش بهت وابسته میشه دیگه مارو نمیخواد
کوک: همین الانم وابستش شدم
ا/ت: 😅(خنده ای ریز)

یک ساعت بعد
ا/ت: جونگگوک خسته شدم کی تموم میشه؟
کوک: یه چند دقیقه دیگه میریم شریک های بابام هستم
ا/ت: تقریبا همه رفتن فقط ما موندیم و شریکای بابات
کوک: اره اگه بخوای من تورو میبرم
ا/ت: نه نه اوکیم بعد باهم میریم
کوک: باشه حرف تاکسی نزنیا با خودمون باید بیای
هانا: ا/ت
ا/ت: چیه؟
هانا: پسش بده
ا/ت: چیو جونگکوک؟ 😅
هانا: نه گوشواره هام رو
ا/ت: گوشواره؟ گوشواره های تو چرا باید پیش من باشه
هانا: ا/ت من گوشواره هامو امروز داشتم از وقتی تو اومدی تو اتاقم گمش کردم
کوک: برو دوباره بگرد تهمت نزن
هانا: باشه میرم ولی اگه ندیدم ابروتو میبرم
ا/ت: باشه

چند دقیقه بعد
هانا با گریه از پله ها اومد پایین و سمت پدرش رفت پدرش نگاهی به من کرد
ا/ت: جونگکوک کمکم کن این دیوونه نقشه هایی دوباره تو سرشه
کوک: تو که ندزدیدی نگرانی
ا/ت: نمیدونم هانا دیوونست
هانا شروع کرد به گریه یه پسره هم رفت..

#فیک
دیدگاه ها (۸)

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

سناریو سانزو پارت ۲

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

این عشق فیک نیست پارت 5//ویوی کوک(صبح) // صبح از خواب پاشدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط