#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_1


باران آرام و بی وقفه روی شیشه های ماشین می‌کوبید ؛ انگار آسمان هم برای مرگ پدرش عزارار بود.

یونا به قاب عکسی که روی زانوهایش گذاشته بود خیره شد . عکس پدرش را نشان می‌داد ؛ با لبخندی که همیشه قبل از رفتن به خانه می‌زد ، همان لبخندی که به یونا اطمینان می‌داد هیچ چیز در این دنیا نمی‌تواند او را تنها بگذارد .

اما دنیا همانطور که همیشه دروغگو بود ، دروغ‌گو تر از آن بود که به قول هایش وفادار بماند .

سه ماه از مراسم خاکسپاری گذشته بود ، هنوز بوی تلخ آن روز از ذهن یونا پاک نشده بود. هنوز صدای گریه مادربزرگش ، سکوت سنگین پدربزرگش و نگاه سرد خاله ها و عمو هایش در ذهنش بود. اما هیچ چیز اندازه ی همان شب ، شب ازدواج دوباره مادرش ، اورا نشکسته بود.

مادرش حتی به چشم هایش نگاه نکرده بود .

فقط گفته بود : « یونا... من نمیتونم اینجوری ادامه بدم . تو میفهمی. نه؟»

یونا نفهمید . یا شایدم فهمید و نخواست بپذیرد.

مردی که مادرش با او ازدواج کرده بود ، نه بد بود نه مهربان . فقط غریبه بود . و بدتر از غریبه بودنش این بود که مادرش با او رفت . بدون برگشتن . بدون خداحافظی درست . بدون اینکه حتی یکبار دست دخترش را بگیرد و بگوید برمی‌گردد.
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_2آن شب، یونا تنها ماند. تنها با ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_3یونا چیزی نگفت. پشت سر عمه اش ...

یونا بعد از مرگ مرموز پدرش، وارد عمارت خانوادگی‌ای می‌شود که...

#نــــاخـــنــــ🌼😍🙂😎🏵🩷👑🌹🌷🌺💐🌸

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_7پدربزرگش به سمتش برگشت و با لح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط