گاهی

گاهی
به کبوتری فکر می کنم
که بال‌هایش آسمان را به زمین دوخت
و بر پاهایش حرف هایی بسته شده بود
که راه را به آن نشان می داد

وقتی مقصد معلوم نباشد
دهان هیچ نامه ی عاشقانه ای
با هیچ بوسه ای مهر و موم نخواهد شد!

در من ننشستی!
و من چشم هایم را
کنار تمام پنجره های شهر
جا گذاشتم.
دیدگاه ها (۲)

که یادت داده این دلبر شدن را؟بلور خوشتراش این بدن را؟تویی دی...

تو نباشی؛ چرا دو صندلی؟!تو نباشی؛ چرا دو پنجره؛ دو تخت؟!تو ن...

جایے برایم گوشہ ے دلت بگذارجایے ڪہ جاے هیچ ڪس نیست !همان گوش...

☳ کــاش انــسـانـــها مـیــدانســتـند.....☳ کــہ مهــم تــر ...

وقتی دیدمش، پرنده‌ای بود زخمی و نیمه‌جان؛بی‌پناه و خسته، با ...

پارت چهاردهم💫مراسم تمام شد. مهمان‌ها می‌رفتند. آت و سوکجین د...

دارالذکر اولین دیدار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط