پروژه داستانی: آنیا و دامیان (پارت دوم:🏫 همکلاسیهای جدی
پروژه داستانی: آنیا و دامیان (پارت دوم:🏫 همکلاسیهای جدید)🎀
خورشید صبحگاهی از پنجرههای بزرگ مدرسه «ادن» به داخل کلاس میتابید. آنیا با همان چشمهای درشت و کنجکاوش، روی نیمکت نشسته بود و سعی میکرد با تمرکز (که البته خیلی کم بود!) به توضیحات معلم گوش دهد. اما ذهن او جای دیگری بود؛ او داشت سعی میکرد افکار کلاس را بخواند.
«وای، چقدر این مدرسه بزرگه… امیدوارم بقیه بچهها با من دوست بشن…» افکار آنیا مثل حبابهای رنگی در ذهنش شناور بودند.
ناگهان، صدای باز شدن در کلاس سکوت را شکست. معلم با لبخندی مهربان گفت: «بچهها، لطفاً دقت کنید. امروز دو همکلاسی جدید داریم که به کلاس ما ملحق میشوند.»
آنیا سرش را بالا آورد. دو نفر وارد کلاس شدند. یک پسر با موهای مرتب و نگاهی آرام به نام رن، و دختری با چشمانی پرانرژی و لبخندی شیطنتآمیز به نام لونا.
دامیان، که همیشه سعی میکرد خودش را خیلی مهم و بیخیال نشان دهد، با دیدن ورود آنها، نیمنگاهی انداخت و زیر لب غر زد: «باز هم یه مشت آدم جدید… امیدوارم سر و صدا نکنن.» اما آنیا در ذهن او چیزی متفاوت شنید: «امیدوارم اینجا جای باحالی باشه، باید ببینم کی اینجا رئیسه!»
آنیا با خودش فکر کرد: «اوه! اینها مهرههای جدیدی هستن!»
معلم با اشاره به صندلیهای خالی گفت: «لونا، تو میتوانی کنار آنیا بنشینی. رن، صندلی کنار دامیان برای تو خالی است.»
لونا با هیجان به سمت آنیا رفت و با صدای آرامی گفت: «سلام! من لونا هستم. خوشبختم!»
آنیا که از این همه انرژی غافلگیر شده بود، با لبخندی بزرگ گفت: «آنیا! من هم آنیا هستم. میخوای با من در مورد شکلاتهای مدرسه حرف بزنی؟»
در همین حال، رن در حالی که کیفش را روی میزمیگذاشت، نگاهی به دامیان انداخت. دامیان سعی میکرد نگاهش را بچرخاند، اما رن با آرامش گفت: «سلام، من رن هستم. امیدوارم با هم همکاری خوبی داشته باشیم.»
دامیان فقط با تکان دادن سر پاسخ داد، اما افکار رن برای آنیا بسیار جالب بود. آنیا با خواندن ذهن رن فهمید که او برخلاف ظاهر آرامش، یک استراتژیست بزرگ است و میخواهد در مدرسه از همه بالاتر باشد.
ماجرا از اینجا شروع شد…
در زمان استراحت، لونا تصمیم گرفت یک بازی کوچک راه بیندازد تا همه را با هم آشنا کند، اما او نمیدانست که این بازی قرار است باعث شود آنیا، دامیان، لونا و رن ناخواسته وارد یک ماجرای بزرگ و پر از هیجان در مدرسه ادن شوند.
داستان آنیا ودامیا و مشخصات جدید رن و رونا ممنون میشم از لاک کردن و فالو کردن❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
خورشید صبحگاهی از پنجرههای بزرگ مدرسه «ادن» به داخل کلاس میتابید. آنیا با همان چشمهای درشت و کنجکاوش، روی نیمکت نشسته بود و سعی میکرد با تمرکز (که البته خیلی کم بود!) به توضیحات معلم گوش دهد. اما ذهن او جای دیگری بود؛ او داشت سعی میکرد افکار کلاس را بخواند.
«وای، چقدر این مدرسه بزرگه… امیدوارم بقیه بچهها با من دوست بشن…» افکار آنیا مثل حبابهای رنگی در ذهنش شناور بودند.
ناگهان، صدای باز شدن در کلاس سکوت را شکست. معلم با لبخندی مهربان گفت: «بچهها، لطفاً دقت کنید. امروز دو همکلاسی جدید داریم که به کلاس ما ملحق میشوند.»
آنیا سرش را بالا آورد. دو نفر وارد کلاس شدند. یک پسر با موهای مرتب و نگاهی آرام به نام رن، و دختری با چشمانی پرانرژی و لبخندی شیطنتآمیز به نام لونا.
دامیان، که همیشه سعی میکرد خودش را خیلی مهم و بیخیال نشان دهد، با دیدن ورود آنها، نیمنگاهی انداخت و زیر لب غر زد: «باز هم یه مشت آدم جدید… امیدوارم سر و صدا نکنن.» اما آنیا در ذهن او چیزی متفاوت شنید: «امیدوارم اینجا جای باحالی باشه، باید ببینم کی اینجا رئیسه!»
آنیا با خودش فکر کرد: «اوه! اینها مهرههای جدیدی هستن!»
معلم با اشاره به صندلیهای خالی گفت: «لونا، تو میتوانی کنار آنیا بنشینی. رن، صندلی کنار دامیان برای تو خالی است.»
لونا با هیجان به سمت آنیا رفت و با صدای آرامی گفت: «سلام! من لونا هستم. خوشبختم!»
آنیا که از این همه انرژی غافلگیر شده بود، با لبخندی بزرگ گفت: «آنیا! من هم آنیا هستم. میخوای با من در مورد شکلاتهای مدرسه حرف بزنی؟»
در همین حال، رن در حالی که کیفش را روی میزمیگذاشت، نگاهی به دامیان انداخت. دامیان سعی میکرد نگاهش را بچرخاند، اما رن با آرامش گفت: «سلام، من رن هستم. امیدوارم با هم همکاری خوبی داشته باشیم.»
دامیان فقط با تکان دادن سر پاسخ داد، اما افکار رن برای آنیا بسیار جالب بود. آنیا با خواندن ذهن رن فهمید که او برخلاف ظاهر آرامش، یک استراتژیست بزرگ است و میخواهد در مدرسه از همه بالاتر باشد.
ماجرا از اینجا شروع شد…
در زمان استراحت، لونا تصمیم گرفت یک بازی کوچک راه بیندازد تا همه را با هم آشنا کند، اما او نمیدانست که این بازی قرار است باعث شود آنیا، دامیان، لونا و رن ناخواسته وارد یک ماجرای بزرگ و پر از هیجان در مدرسه ادن شوند.
داستان آنیا ودامیا و مشخصات جدید رن و رونا ممنون میشم از لاک کردن و فالو کردن❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
- ۱۳۵
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط