***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۱:
به محض اینکه از درِ بزرگِ عمارت زدیم بیرون، با یک حرکتِ هماهنگ، جونگکوک و نامجون رو هل دادیم سمتِ ماشینِ ضدگلوله، سویچ رو از جیبِ جونگکوک کشفتیم و با حداکثر سرعت گازش رو گرفتیم!
صدای دادِ نامجون و جونگکوک که پشتِ سرمون بلند شده بود، توی صدای گازِ ماشین گم شد. چند مایل دورتر، وقتی دیدیم دیگه کسی دنبالمون نیست، ماشین رو توی دلِ جنگلِ انبوه و تاریکِ حاشیهی شهر متوقف کردیم و با لیسا پریدیم بیرون تا پیاده بریم توی دلِ درختها تا هیچکس ردپامون رو پیدا نکنه.
هوا تاریکِ تاریک بود و نورِ ماه به سختی از بینِ شاخوبرگِ درختهای غولپیکر رد میشد. مهِ غلیظی همهجا رو گرفته بود. نفسنفسزنان پشتِ یک صخرهی بزرگ پناه گرفتیم.
لیسا دستش رو گذاشت روی زانوش و در حالی که میخندید، گفت:
- «وای ا/ت... دیدی قیافهی نامجون رو؟! داشت از عصبانیت منفجر میشد!»
منم خندهام گرفته بود، اما سرم رو تکون دادم و گفتم:
- «زیاد خوشحال نباش لیسا... اونا مافیا ان، فکر کردی به این راحتی ولمون میکنن؟ الانه که سر و کلهشون پیدا بشه...»
همون لحظه، صدای خشخشِ برگها از چند قدمیمون بلند شد. صدای قدمهای محکم و آشنایی که روی شاخهی خشک پا میگذاشت، مو رو به تنمون سیخ کرد.
صدای بم، جذاب و کمی خندونِ جونگکوک از توی تاریکی پیچید:
- «تولههای فراری... فکر کردین خیلی باهوشید که توی این جنگلِ تاریک قایم شدید؟»
صدای نامجون هم بلافاصله از سمتِ چپ اومد:
- «لیسا! خودت رو خستهنکن، همین الان از پنهانگاهت بیا بیرون وگرنه...»
با لیسا به هم نگاه کردیم. چشمهامون توی تاریکی برق زد. لیسا آروم زمزمه کرد:
- «حالا چیکار کنیم؟ دورهمون کردن!»
من پوزخندی زدم، کلت رو محکمتر تو دستم فشردم و گفتم:
- «بازیِ قایمموشک تازه شروع شده... بذار بیشتر بگردن!»
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۱:
به محض اینکه از درِ بزرگِ عمارت زدیم بیرون، با یک حرکتِ هماهنگ، جونگکوک و نامجون رو هل دادیم سمتِ ماشینِ ضدگلوله، سویچ رو از جیبِ جونگکوک کشفتیم و با حداکثر سرعت گازش رو گرفتیم!
صدای دادِ نامجون و جونگکوک که پشتِ سرمون بلند شده بود، توی صدای گازِ ماشین گم شد. چند مایل دورتر، وقتی دیدیم دیگه کسی دنبالمون نیست، ماشین رو توی دلِ جنگلِ انبوه و تاریکِ حاشیهی شهر متوقف کردیم و با لیسا پریدیم بیرون تا پیاده بریم توی دلِ درختها تا هیچکس ردپامون رو پیدا نکنه.
هوا تاریکِ تاریک بود و نورِ ماه به سختی از بینِ شاخوبرگِ درختهای غولپیکر رد میشد. مهِ غلیظی همهجا رو گرفته بود. نفسنفسزنان پشتِ یک صخرهی بزرگ پناه گرفتیم.
لیسا دستش رو گذاشت روی زانوش و در حالی که میخندید، گفت:
- «وای ا/ت... دیدی قیافهی نامجون رو؟! داشت از عصبانیت منفجر میشد!»
منم خندهام گرفته بود، اما سرم رو تکون دادم و گفتم:
- «زیاد خوشحال نباش لیسا... اونا مافیا ان، فکر کردی به این راحتی ولمون میکنن؟ الانه که سر و کلهشون پیدا بشه...»
همون لحظه، صدای خشخشِ برگها از چند قدمیمون بلند شد. صدای قدمهای محکم و آشنایی که روی شاخهی خشک پا میگذاشت، مو رو به تنمون سیخ کرد.
صدای بم، جذاب و کمی خندونِ جونگکوک از توی تاریکی پیچید:
- «تولههای فراری... فکر کردین خیلی باهوشید که توی این جنگلِ تاریک قایم شدید؟»
صدای نامجون هم بلافاصله از سمتِ چپ اومد:
- «لیسا! خودت رو خستهنکن، همین الان از پنهانگاهت بیا بیرون وگرنه...»
با لیسا به هم نگاه کردیم. چشمهامون توی تاریکی برق زد. لیسا آروم زمزمه کرد:
- «حالا چیکار کنیم؟ دورهمون کردن!»
من پوزخندی زدم، کلت رو محکمتر تو دستم فشردم و گفتم:
- «بازیِ قایمموشک تازه شروع شده... بذار بیشتر بگردن!»
***
- ۱۷۹
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط