همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 75.

"ویو پارک دوین"

ده دقیقه گذشت...

بعد...

بیست دقیقه...

من واقعاً فکر کرده بودم رفته.

ولی...

هنوز صدای قدم‌هاش از پشت در میومد.

بعد صدای آرومش.

_«خانوم پارک؟»

لبمو جمع کردم.

جواب ندادم.

_«دوین؟»

بازم سکوت.

_«مطمئنی زنده‌ای؟»

با حرص داد زدم:

+«آره!»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد با خنده گفت:

_«خوبه.»

_«حداقل فهمیدم نمردی.»

چشمامو چرخوندم.

+«برو.»

_«نه.»

+«برو دیگه.»

_«نه.»

+«لجوج.»

_«خودت لجوج‌تری.»

بالشمو بغل کردم.

+«اصلاً باهات حرف نمی‌زنم.»

_«داری حرف می‌زنی.»

لعنتی.

حق باهاش بود.

دیگه چیزی نگفتم.

چند لحظه بعد...

صدای تق تق آرومی به در خورد.

_«خانوم پارک...»

+«هوم؟»

_«گرسنه نیستی؟»

+«نه.»

_«ولی من گرسنه‌م.»

+«به من ربطی نداره.»

_«تنهایی غذا خوردن مزه نداره.»

با لجبازی گفتم:

+«برو با دونگ وو بخور.»

همین که جمله از دهنم بیرون اومد...

خودم فهمیدم چی گفتم.

از پشت در...

چند ثانیه سکوت شد.

بعد...

یه خنده‌ی آروم.

_«آها...»

_«پس مشکل از اینجاست.»

+«چی؟»

_«هیچی.»

+«منظورت چیه؟»

_«هیچی.»

+«جئون جونگ کوک!»

_«بله خانوم پارک؟»

+«منظورت چی بود؟»

_«گفتم هیچی.»

+«دروغگو.»

صدای خنده‌ش بلندتر شد.

+«نخند!»

_«باشه.»

ولی...

هنوز داشت می‌خندید.

با حرص بلند شدم.

در رو باز کردم.

همین که در باز شد...

جونگ کوک درست پشت در ایستاده بود.

تکیه داده به دیوار.

دستاش توی جیبش.

وقتی چشمش به من افتاد...

لبخند محوی زد.

_«بالاخره در رو باز کردی.»

اخم کردم.

+«فقط اومدم بگم نخند.»

خواستم دوباره در رو ببندم...

ولی...

اون آروم دستشو روی در گذاشت.

نه با زور...

فقط آروم.

_«یه دقیقه.»

+«نه.»

_«یه دقیقه فقط.»

+«نه.»

_«سی ثانیه.»

+«نه.»

_«ده ثانیه.»

نتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم.

+«تو واقعاً ول‌کن نیستیا.»

لبخندش عمیق‌تر شد.

_«گفتم که...»

_«تا آشتی نکنی، نمی‌رم.»

اخمم دوباره برگشت.

+«هنوز قهرم.»

_«میدونم.»

یه قدم نزدیک‌تر اومد.

فاصله‌مون کم شد.

بعد...

برای اولین بار...

خیلی آروم دستشو بالا آورد.

چند تار موی به‌هم‌ریخته‌م رو از روی پیشونیم کنار زد.

حرکتش اونقدر آروم بود...

که حتی یادم رفت نفس بکشم.

_«هنوزم ناراحتی؟»

با لجبازی نگاش نکردم.

+«آره.»

_«خیلی؟»

+«خیلی.»

یه آه کوتاه کشید.

بعد با لحن آروم و مهربونی که خیلی کم ازش شنیده بودم گفت:

_«باشه...»

_«حق داری.»

نگاهم ناخودآگاه سمتش رفت.

ادامه داد:

_«من اول بالش پرت کردم.»

_«بعدم خندیدم.»

_«بعدم بستنی رو تنهایی خوردم.»

لبمو جمع کردم.

+«آره.»

_«اشتباه کردم.»

+«آره.»

_«ببخشید.»

+«...»

_«واقعاً ببخشید.»

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

جونگ کوک...

رئیس مغرور و سختگیر شرکت...

الان روبه‌روم ایستاده بود...

و کاملاً جدی داشت معذرت‌خواهی می‌کرد.

بعد...

یه حرکت عجیب‌تر کرد.

دستاشو آروم کنار صورتش آورد...

و گوشه‌های لباش رو با دو انگشت بالا کشید.

یه لبخند مصنوعی ساخت.

_«خانوم پارک...»

_«لطفاً قهر نباش.»

_«اگه قهری...»

_«خونه زیادی ساکت میشه.»

دیگه نتونستم.

یه خنده‌ی کوتاه از بین لب‌هام فرار کرد.

اون سریع گفت:

_«آها!»

_«خندیدی.»

با عجله دوباره اخم کردم.

+«نخیر.»

_«دیدم.»

+«اشتباه دیدی.»

_«من معمارم.»

_«چشمم اشتباه نمی‌کنه.»

با حرص آرومی زدم روی بازوش.

+«رو اعصابی.»

خندید.

اما این بار...

دستم رو نگرفت.

فقط همون‌طور که به چشم‌هام نگاه می‌کرد، خیلی نرم گفت:

_«آشتی؟»

چند ثانیه لجبازی کردم...

بعد با اخم ساختگی گفتم:

+«فقط...»

+«به خاطر اینکه خیلی ناز کشیدی.»

لبخند واقعی روی صورتش نشست.

_«پس یعنی آشتی؟»

با غرغر جواب دادم:

+«آره...»

+«ولی دفعه‌ی بعد...»

+«بستنی رو باهام نصف می‌کنی.»

جونگ کوک با خنده سر تکون داد.

_«قول می‌دم.»

و هر دو، بی‌اختیار، همان‌جا وسط راهروی خانه، زدند زیر خنده؛ انگار دعوای چند دقیقه قبل اصلاً وجود نداشته است.
دیدگاه ها (۱۱)

همخونه اجباری... پارت 76."ویو جئون جونگ کوک"صبح زود...طبق عا...

همخونه اجباری.. پارت 74."ویو جئون جونگ کوک"بالش خورد به صورت...

همخونه اجباری... پارت 73."ویو پارک دوین"نودل‌ها بالاخره آماد...

همخونه اجباری... پارت 36."ویو جئون جونگ کوک"یه لحظه...فقط یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط