Wedding night
Twenty five
+عشقم این که بالم لب با طعم عسله؟!
_از اینا بخر وقتی خواستم ببوسمت مزه عسل بدی…خودت خیلی خوشمزه ای ولی با عسل خیلی خوشمزه تری*خمار*
+*چشم غره*
_خب چیه مگه بده؟خوبه حالا کاند…
دستمو گذاشتم رو دهنش
+باشه باشه همین خوبه(لبخند)
_نمیخوای دستتو برداری؟!*نا مفهوم چون دست جنا رو دهنشه*
+هن؟…ها*دستشو برداشت*دیگه از این حرفا اینجور جاها نزن!
_باشه بابا حالا نخورمون
خرید هارو حساب کردیم و رفتیم سمت هتلی که میخواستیم بمونیم.
تو راه که توی ماشین بودیم،داشتیم از کنار برج ایفل رد میشدیم…تا حالا از نزدیک ندیده بودمش…چقد خوشگلههههه
رو به جونگکوک کردم و گفتم
+میشه شب بیایم اینجا*قیافه مظلوم*
_اره فدات بشم چرا نشه
+اخجوننننن*مثل بچه ها*
_کیوت*زیر لب*
+چیزی گفتی؟
_نه
+اوکی
رسیدیم هتل،چقد هتله بلندهههه اههههههه…وقتی وارد لابی شدیم همه جلوی کوک سر خم کردن و احترام گذاشتن؛نکنه صاحب اینجاس…
یکی از پرسنل ها اومد و چمدون هارو ببره بالا،ماهم رفتیم توی آسانسور و منتظر موندم کوک دکمه آسانسور رو بزنه…طبقه ۱۶ آخرین طبقه بود که دقیقا همون رو زد،با تعجب رو بهش کردم و گفتم.
+چرا داریم میریم آخرین طبقه؟
_انتظار داری به عنوان صاحب هتل تو بخش معلومی بمونم؟
+پس واقعا صاحب هتله*تو دلش*چقد پولداری و من نمیدونستم…
_بله پس چی فکر کردی
رسیدیم بالا و کارت زد رو در و در باز شد…چقد سوییت خوشگلیههههه
با هیجان شروع کردم دویدن داخل سوییت و گشتن داخلش
+چقد اینجا خوشگلهههههه*داد*
رفتم داخل اتاقمون،پرده کشیده شده بود و نورِ خورشیدِ ظهرِ پاریس افتاده بود روی ملافه سفید تخت
+چقد نور گیرش خوبههههههه
جونگکوک اومد تو اتاق و چمدون ها دستش بود و داشت میخندید
+داری به چی میخندی؟
_به ذوق کردن تو
لبخندی بهش زدم و به گشتن تو اتاق ادامه دادم.
+عشقم این که بالم لب با طعم عسله؟!
_از اینا بخر وقتی خواستم ببوسمت مزه عسل بدی…خودت خیلی خوشمزه ای ولی با عسل خیلی خوشمزه تری*خمار*
+*چشم غره*
_خب چیه مگه بده؟خوبه حالا کاند…
دستمو گذاشتم رو دهنش
+باشه باشه همین خوبه(لبخند)
_نمیخوای دستتو برداری؟!*نا مفهوم چون دست جنا رو دهنشه*
+هن؟…ها*دستشو برداشت*دیگه از این حرفا اینجور جاها نزن!
_باشه بابا حالا نخورمون
خرید هارو حساب کردیم و رفتیم سمت هتلی که میخواستیم بمونیم.
تو راه که توی ماشین بودیم،داشتیم از کنار برج ایفل رد میشدیم…تا حالا از نزدیک ندیده بودمش…چقد خوشگلههههه
رو به جونگکوک کردم و گفتم
+میشه شب بیایم اینجا*قیافه مظلوم*
_اره فدات بشم چرا نشه
+اخجوننننن*مثل بچه ها*
_کیوت*زیر لب*
+چیزی گفتی؟
_نه
+اوکی
رسیدیم هتل،چقد هتله بلندهههه اههههههه…وقتی وارد لابی شدیم همه جلوی کوک سر خم کردن و احترام گذاشتن؛نکنه صاحب اینجاس…
یکی از پرسنل ها اومد و چمدون هارو ببره بالا،ماهم رفتیم توی آسانسور و منتظر موندم کوک دکمه آسانسور رو بزنه…طبقه ۱۶ آخرین طبقه بود که دقیقا همون رو زد،با تعجب رو بهش کردم و گفتم.
+چرا داریم میریم آخرین طبقه؟
_انتظار داری به عنوان صاحب هتل تو بخش معلومی بمونم؟
+پس واقعا صاحب هتله*تو دلش*چقد پولداری و من نمیدونستم…
_بله پس چی فکر کردی
رسیدیم بالا و کارت زد رو در و در باز شد…چقد سوییت خوشگلیههههه
با هیجان شروع کردم دویدن داخل سوییت و گشتن داخلش
+چقد اینجا خوشگلهههههه*داد*
رفتم داخل اتاقمون،پرده کشیده شده بود و نورِ خورشیدِ ظهرِ پاریس افتاده بود روی ملافه سفید تخت
+چقد نور گیرش خوبههههههه
جونگکوک اومد تو اتاق و چمدون ها دستش بود و داشت میخندید
+داری به چی میخندی؟
_به ذوق کردن تو
لبخندی بهش زدم و به گشتن تو اتاق ادامه دادم.
- ۱۷.۴k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط