شاعر آواره از این خانه نباید بشود

شاعر آواره از این خانه نباید بشود
دل خوشِ دامن بیگانه نباید بشود

باد می آید و من دست و دل ام می لرزد
زلف اگر ریخت به هم شانه نباید بشود

لحظه ای خنده ای و لحظه ی دیگر اخمی
آدم از دست تو دیوانه نباید بشود؟

من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم
هر چه کرم است که پروانه نباید بشود

من خودم سمت قفس می روم و می دانم
مرغ، خامِ طمع دانه نباید بشود

بوف کورم بروم خانه ام و خوش باشم
عشق، کاخی ست که ویرانه نباید بشود




مهدی فرجی
دیدگاه ها (۳)

شبی که می گذرد با تو بی کران خوش ترکه پای بند تو ، وارسته از...

پریسا صالحی

می توانی بی اینکه بپرسی چرا،دوستم داشته باشی؟؟؟و موهایت را ب...

.هتلی ساخته ام از ترانه هایم برای تو!هتلی که در زمستانی سردب...

The Joke That Broke Us

*دلتنگ صدای شماییم.....خامنه‌ای شهید، که بود؟خامنه‌ای شهید، ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

شاعر آواره از این خانه نباید بشوددل خوشِ دامن بیگانه نباید ب...

تنهایی...👌❤🍀

باد می آید و من دست و دلم می لرزد زلف اگر ریخت به هم شانه نب...

می توان لبخند را عیدانه کردمی توان غم را زدل بیگانه کردبر در...

ماه دردانه بدان ، خانه ی دل را بلدم !/ بی ریا غربت ویرانه ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط