نیمایوشیج

نیمایوشیج
میتراود مهتاب

میدرخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم میشکند

 

نگران با من استاده سحر

صبح میخواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفر میشکند

 

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا!به برم میشکند

 

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند
دیدگاه ها (۲)

احمد شاملوآن گاه که خوش تراش ترین  تن ها را به سکه سیمی توان...

احمد شاملومرغ باران می کشد فریاد دائم:- عابر! ای عابر!جامه ا...

قیصر امین پور برای دخترش     بوی بهار می شنوم از صدای تو    ...

قیصر امین پورما که این همه برای عشقآه و ناله ی دروغ می کنیمر...

می تراود مهتاب،می درخشد شبتاب.نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ...

می تراود مهتاب،می درخشد شبتاب.نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ...

می‌تراود مهتابمی‌درخشد شبتابنیست یک دم شکند خواب به چشم کس و...

می تراود مهتابمی درخشد شب تابنیست یک دم شکند خواب به چشم کس ...

می‌تراود مهتابمی‌درخشد شبتابنیست یک دم شکند خواب به چشم کس و...

نازک آرای تن ساق گلیکه به جانش کشتمو به جان دادمش آبای دریغا...

مي تراود مهتاب مي درخشد شبتاب نيست يك دم شكندخواب به چشم ك...

می تراود مهتابمی درخشد شب تابنیست یک دم شکند خواب به چشم کس ...

می تراود مهتابمی درخشد شب تابنیست یک دم شکند خواب به چشم کس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط