TEN YEARS OLD LOVE ¹

TEN YEARS OLD LOVE ¹
-2012-
من و چهیون با هم زندگی میکنیم. 2 تا دختر تنها.
از وقتی که یتیم شدم با هم آشنا شدیم . درست جلوی در خونش.
وقتی که پسر عموم دستمو توی دستش گذاشت تا ازم مراقبت کنه
وقتی که فهمیدم پدر و مادرش ولش کردن و رفتن خارج
وقتی که با نگاه شکسته بهم لبخند زد
و وقتی که برای اولین بار توی بغلم گریه کرد...
شناختمش...درست مثل اشکام که از درد بی سرنوشتیم دائم از چشمام جارین...
درست مثل شخصیتم که بعد از فهمیدن معنای -تنهایی- توم ساخته شد ومن لبخند های حالم رو مدیون اون آشنایی یهوییم.
چهیون ازم 2 سال بزرگ تره و وقتی با هم آشنا شدیم 12 سالش بود.
اگه یه عالمه بدبختی داشت خوبیش این بود که مامان و باباش سقف بالای سرش رو ازش نگرفتن.
اون میگفت مامان و باباش پولدار بودن ولی بچه نمیخواستن.
اون از 11 سالگی تنها زندگی میکرد بدون هیچ پشتوانه ای.
دختر زرنگی بود...میتونست راحت کار پیدا کنه...اما من؟
اون کار میکرد و من هنوز توی غم از دست دادن مادرم غرق بودم...
خب سنم برای دیدن مرگش خیلی کم بود.
چهیون توی یه سوپر مارکت کار میکرد. بعد از دوماه سوگواری تصمیم گرفتم کار کنم شاید اینطوری میتونستم هم از فکر در بیام هم خرجمو دربیارم.
تونستم توی یه کافه نزدیک خونمون یه کار پیدا کنم...
باید خیلی خوب کار میکردم تا از استخدام کردن یه بچه 10 ساله پشیمون نشن.
توی یکی از روزا برای اولین بار با یه مرد موسنی مواجه شدم که تا حالا توی این محله ندیده بودمش
میتونم به جرئت بگم همه ی کسایی رو که میومدن اون کافه حفظ بودم و آدمای مشخصی وقتشونو توی اون کافه میگذروندن.
ولی این مرد رو تا حالا ندیده بودم.
به استایلش نمیخورد اهل اینورا باشه...شبیه رئیسا بود شایدم شبیه مافیا ها.
از بچگی به چیزای جنایی و حل معما ها علاقه داشتم و خیلی دوست داشتم یه بار یه پرونده واقعی رو حل کنم نه پرونده های تخیلیم.
اون مرد خیلی مشکوک بود چون روز های بعد هم دیدمش.
همیشه هم کارامو درنظر داشت ولی فکر نکنم فهمیده باشه که منم سرتوپاشو درنظر دارم.
بالاخره معمای جدید پیدا کرده بودم و باید حلش میکردم.
- این مرد کیه؟
- از من چی میخواد؟
- اهل کجاست؟
- یا بهتره بگم رئیس کجاست؟
- بهتره ازش بپرسم یا باید ساکت بشینم؟

معمولا بهتر بود همیشه سکوت کنم و فقط نظاره کنم ولی هر روز برام ترسناک تر از روزای قبل میشد و سخت تر میتونستم بهش فکر کنم.
چند روز گذشت و من تقریبا هر روز باهاش مواجه شدم...تا اینکه صاحبکارم اومد پیشم و بهم گفت یه آقایی باهام کار داره...
چه کاری میتونه داشته باشه؟
...
#fake
دیدگاه ها (۳)

- مقدمه -واقعاً فکر می‌کنی می‌تونی از زندگی من سر دربیاری؟را...

سلام و درود بچه هامن تصمیم نهایی رو درباره فیک عشق ده سالگی ...

یونا عضو کمپانی Gjy

بچه که بودم توی فیلم اینا رو میدیدم که باهاشون قفل باز میکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط