صورتش رو با کلاه شنلش پوشونده بود و داشت خرید میکرد که ناگهان مارکی ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁹
صورتش رو با کلاه شنلش پوشونده بود و داشت خرید میکرد که ناگهان مارکی که تهیونگ روی گردنش گذاشته بود درد گرفت... یعنی امگاش داشت درد میکشید؟
...
داشت از درد گریه میکرد که در باز شد و جونگکوک دوید تو و با دیدن تهیونگ همه کیسه هارو انداخت و سمتش دوید و کنارش روی زمین نشست.
-تهیونگ!!!چی شده؟!!!!
-ک-کوکیییی ا-اییییی درد میکنه!!!
و به دستش اشاره کرد که بی وقفه ازش خون میرفت...
جونگکوک نگاهی به دستش انداخت و یکی از دست هاش رو عقب برد و ناگهان ناخن های سیاهش دراز شدن... با وجود ناخن ها راحت تکه چوب رو بیرون کشید.
ناخن هاش دوباره کوتاه و مثل ادم عادی شد و انگشت تهیونگ هم خودش رو ترمیم کرد.
-چیکار داشتی میکردی؟!!!!میدونی چقدر خطرناک بود؟!!!!اگه من نمیرسیدم خونه چی؟!!!
عربده میکشید... رگ شقیقه اش از عصبانیت بیرون زده بود و چشم هاش رو خون گرفته بود که همه باعث میشدن تهیونگ بیشتر بترسه و گریه کنه...
صورتش رو با دست هاش قایم کرده بود و بدنش از ترس میلرزید و سعی میکرد هق هق هاش رو خفه کنه تا جونگکوک رو بیشتر از این عصبانی نکنه. نمیخواست دعوا کنه...
-م-م-من ف-ف-ف-فقط م-میخواستم ب-ب-برات غ-غ-غ-غذا د-د-درست ک-کنم ع-عصبانی ن-ن-ن-نشو
با هق هق و خیلی مظلوم و گوگولی گفت...
جونگکوک نفس عمیقی کشید و پلک پر مکثی زد و چشم هاش به حالت عادی برگشت و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و دست های لرزون تهیونگ رو از روی صورتش برداشت و بوسید.
-ببخشید شکوفه گیلاس من... متاسفم... نترس باشه؟ من هیچوقت قرار نیست بهت اسیب بزنم یا کاریو بکنم که نخوای...
تهیونگ با گریه دست هاش رو باز کرد.
-بغل هق هقق میخاممم
بغلش کرد و کمرشو مالید.
-هیشش هیشش ببخشید کوچولوی من... ببخشید...
-دعوا هقق هقق نکنیم باشه؟
-معلومه که دعوا نمیکنیم! اصلا من کی باشم که با الهه ای مثل تو دعوا کنم؟
جونگ کوک متوجه بوی خوبی که میومد شد و در حالی که تهیونگ محکم بهش چسبیده بود و در حالی که داشت کمرش رو میمالید بلند شد و به قابلمه روی گاز که بوی خیلی خوبی میداد نگاه کرد.
-هومممم ببین شکوفه گیلاس من چیکار کرده...
تهیونگ صورت خیس و پف کرده گوگولی مگولیش رو از سینه جونگکوک بیرون اورد و به گاز نگاه کرد و با ذوق پایین اومد.
-زودباش بشین تا بدم بهت!
جونگکوک خنده بم و سکسی ای کرد و پشت میز نشست...
تهیونگ با چشم های پف کرده و قرمز ولی براق یه بشقاب پاستا و کمی از سالادی که به خاطر اون اتفاق نتونست تزیینش کنه برای جونگکوک گذاشت و با ذوق منتظر نظرش موند.
جونگکوک چنگالش رو تو پاستا چرخوند و توی دهنش گذاشت،چشم هاش رو بست و انتظار طعم لذیذی داشت ولی پاستا خیلی شور بود! کمی از سالاد خورد ولی اونم خیلی شور بود!
چشم هاش رو باز کرد و خواست بگه که خیلی شوره ولی با چشم های تیله ای و براق تهیونگ که ذوق توشون موج میزد که بهش خیره شده بودن مواجه شد و باعث شد منصرف بشه.
-چطوره؟
با ذوق گفت.
-عالیه! خوشمزه ترین چیزیه که تو تمام عمرم خوردم!
-واقعنییی؟؟
-معلومه!
تهیونگ ظرف رو نزدیک خودش کشید تا کمی بخوره ولی جونگکوک دوباره سمت خودش کشیدش...
-نه!! همش مال خودمه!!
-انقد دوسش داری؟
-اهوم
-اخه... منم گشنمه خب!
-یه چیزی برات میپزم باشه؟
برای تهیونگ یه رامن پر و پیمون درست کرد و با اینکه خیلی شور بود همه رو خورد و در عوض قشنگ ترین لبخند ها و ذوق کردن ها رو از تهیونگ دید...
ارزشش رو داشت... اگه قرار بود هر روز با خوردن غذاهای شور یا حتی بدمزه همچین چیز هایی ببینه و امگاش رو انقدر خوشحال ببینه قطعا میخورد...
صورتش رو با کلاه شنلش پوشونده بود و داشت خرید میکرد که ناگهان مارکی که تهیونگ روی گردنش گذاشته بود درد گرفت... یعنی امگاش داشت درد میکشید؟
...
داشت از درد گریه میکرد که در باز شد و جونگکوک دوید تو و با دیدن تهیونگ همه کیسه هارو انداخت و سمتش دوید و کنارش روی زمین نشست.
-تهیونگ!!!چی شده؟!!!!
-ک-کوکیییی ا-اییییی درد میکنه!!!
و به دستش اشاره کرد که بی وقفه ازش خون میرفت...
جونگکوک نگاهی به دستش انداخت و یکی از دست هاش رو عقب برد و ناگهان ناخن های سیاهش دراز شدن... با وجود ناخن ها راحت تکه چوب رو بیرون کشید.
ناخن هاش دوباره کوتاه و مثل ادم عادی شد و انگشت تهیونگ هم خودش رو ترمیم کرد.
-چیکار داشتی میکردی؟!!!!میدونی چقدر خطرناک بود؟!!!!اگه من نمیرسیدم خونه چی؟!!!
عربده میکشید... رگ شقیقه اش از عصبانیت بیرون زده بود و چشم هاش رو خون گرفته بود که همه باعث میشدن تهیونگ بیشتر بترسه و گریه کنه...
صورتش رو با دست هاش قایم کرده بود و بدنش از ترس میلرزید و سعی میکرد هق هق هاش رو خفه کنه تا جونگکوک رو بیشتر از این عصبانی نکنه. نمیخواست دعوا کنه...
-م-م-من ف-ف-ف-فقط م-میخواستم ب-ب-برات غ-غ-غ-غذا د-د-درست ک-کنم ع-عصبانی ن-ن-ن-نشو
با هق هق و خیلی مظلوم و گوگولی گفت...
جونگکوک نفس عمیقی کشید و پلک پر مکثی زد و چشم هاش به حالت عادی برگشت و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و دست های لرزون تهیونگ رو از روی صورتش برداشت و بوسید.
-ببخشید شکوفه گیلاس من... متاسفم... نترس باشه؟ من هیچوقت قرار نیست بهت اسیب بزنم یا کاریو بکنم که نخوای...
تهیونگ با گریه دست هاش رو باز کرد.
-بغل هق هقق میخاممم
بغلش کرد و کمرشو مالید.
-هیشش هیشش ببخشید کوچولوی من... ببخشید...
-دعوا هقق هقق نکنیم باشه؟
-معلومه که دعوا نمیکنیم! اصلا من کی باشم که با الهه ای مثل تو دعوا کنم؟
جونگ کوک متوجه بوی خوبی که میومد شد و در حالی که تهیونگ محکم بهش چسبیده بود و در حالی که داشت کمرش رو میمالید بلند شد و به قابلمه روی گاز که بوی خیلی خوبی میداد نگاه کرد.
-هومممم ببین شکوفه گیلاس من چیکار کرده...
تهیونگ صورت خیس و پف کرده گوگولی مگولیش رو از سینه جونگکوک بیرون اورد و به گاز نگاه کرد و با ذوق پایین اومد.
-زودباش بشین تا بدم بهت!
جونگکوک خنده بم و سکسی ای کرد و پشت میز نشست...
تهیونگ با چشم های پف کرده و قرمز ولی براق یه بشقاب پاستا و کمی از سالادی که به خاطر اون اتفاق نتونست تزیینش کنه برای جونگکوک گذاشت و با ذوق منتظر نظرش موند.
جونگکوک چنگالش رو تو پاستا چرخوند و توی دهنش گذاشت،چشم هاش رو بست و انتظار طعم لذیذی داشت ولی پاستا خیلی شور بود! کمی از سالاد خورد ولی اونم خیلی شور بود!
چشم هاش رو باز کرد و خواست بگه که خیلی شوره ولی با چشم های تیله ای و براق تهیونگ که ذوق توشون موج میزد که بهش خیره شده بودن مواجه شد و باعث شد منصرف بشه.
-چطوره؟
با ذوق گفت.
-عالیه! خوشمزه ترین چیزیه که تو تمام عمرم خوردم!
-واقعنییی؟؟
-معلومه!
تهیونگ ظرف رو نزدیک خودش کشید تا کمی بخوره ولی جونگکوک دوباره سمت خودش کشیدش...
-نه!! همش مال خودمه!!
-انقد دوسش داری؟
-اهوم
-اخه... منم گشنمه خب!
-یه چیزی برات میپزم باشه؟
برای تهیونگ یه رامن پر و پیمون درست کرد و با اینکه خیلی شور بود همه رو خورد و در عوض قشنگ ترین لبخند ها و ذوق کردن ها رو از تهیونگ دید...
ارزشش رو داشت... اگه قرار بود هر روز با خوردن غذاهای شور یا حتی بدمزه همچین چیز هایی ببینه و امگاش رو انقدر خوشحال ببینه قطعا میخورد...
- ۱۸.۳k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط