فیک عاشق بودن به اجبار

فیک: عاشق بودن به اجبار

سالن عروسی مثل قصه‌های رویایی بود. لوسترهای کریستالی از سقف بلند آویزون بودن، شمع‌های سفید روی میزها می‌سوختن و بوی گل رز توی هوا پخش بود.
نور طلاییِ ملایم کل فضا رو گرفته بود، و موسیقی کلاسیک آروم پخش می‌شد.

مهمونا لباس‌های رسمی و شیک پوشیده بودن، خبرنگارا بیرون سالن جمع شده بودن تا عکس اولین ازدواج دوم خاندان جئون رو بگیرن — یه ازدواجی که پر از حرف و حدیث بود.

درِ بزرگ سالن باز شد.
همه برگشتن.

ات با لباس عروس ساتن، آف شولدرِ پرنسسی، آروم قدم برمی‌داشت. لباسش ساده بود اما اون سادگی باعث می‌شد مثل یه تیکه نور وسط اون همه تجمل بدرخشه.
موهاش نیمه باز بودن، چند تار مو روی گونه‌اش افتاده بود، و تاج کوچیکی روی سرش برق می‌زد.

(مهمان‌ها پچ‌پچ‌کنان: اون دختره‌ست؟ همون که گفتن از یه خانواده‌ی عادیه؟... چه معصومه...)

ات نفسش رو نگه داشت، چشماش رو پایین انداخت و سعی کرد صدای قلبش رو آروم کنه.
دست پدرش روی بازوش بود، همون پدری که با یه لبخند مصنوعی اون رو به دست یه مافیا سپرده بود.

در انتهای سالن، جونگکوک ایستاده بود.
کت و شلوار شیری‌رنگ تنش بود، با کرواتی خاکستری روشن. چشماش مثل همیشه سرد و بی‌احساس، اما نگاهش برای چند لحظه روی ات موند.
اون لباس سفید... اون چشمای لرزون... یه لحظه حس کرد نفسش بند اومد. سریع خودش رو جمع کرد.

(جونگکوک زیر لب: آروم باش... فقط یه مراسمه...)

وقتی ات رسید، پدرش دستش رو گذاشت توی دست جونگکوک.
ات با ترس سرش رو بالا آورد، یه لحظه چشم‌هاش با چشم‌های جونگکوک قفل شد.
اون نگاه سرد باعث شد لرزش خفیفی توی بدنش بیفته.

(جونگکوک: سلام خانم جئون...)
(ات با صدای آروم: س... سلام...)

مراسم شروع شد. کشیش با صدای آروم جمله‌ها رو خوند، فلاش دوربین‌ها فضای سالن رو پر کرده بود.
وقتی کشیش گفت "می‌تونید حلقه رو بذارید"، جونگکوک حلقه‌ی طلایی ساده رو برداشت و آروم روی انگشت ظریف ات گذاشت.
اما اون لحظه، نگاهش جدی شد. یه‌جور حس تملک توی چشماش بود.

(جونگکوک: از این لحظه، تو هم بخشی از خانواده‌ی منی... اما یادت باشه، این یه قرارداد بود، نه یه عشق.)

ات با بغض فقط سرش رو پایین انداخت.
حلقه رو روی دست خودش حس کرد، سنگین‌تر از هر چیزی که تا حالا لمس کرده بود.

تشویق مهمونا بلند شد، فلاش‌ها دوباره شروع شدن.
جونگکوک و ات کنار هم ایستاده بودن، مثل یه زوج کامل... اما بینشون سکوتی بود که از هر صدایی عمیق‌تر بود.

اون شب، وقتی مهمونا رفتن و سالن خالی شد، جونگکوک کنار شیشه ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد.
ات روی صندلی نشسته بود، هنوز دستاش می‌لرزید.

(جونگکوک: از فردا، زندگی جدیدت شروع میشه. یاد بگیر که خونه‌ی من جای احساس نیست.)

ات به سختی لبخند زد.
(ات: فقط... امیدوارم بتونم... حداقل، همسر خوبی براتون باشم.)

جونگکوک سکوت کرد. اما اون حسِ مبهمی که از شب قبل توی قلبش افتاده بود، هنوز کنارش رو ول نکرده بود.

بچه ها من عاشق لباس ات شدم 🥺
(اون نارنجیه هم لیاس)
دیدگاه ها (۷)

خب دوباره رفتیم تو اکسپلور 😂❤🎀

پارت ۱۲: “شبِ خاموش”(فیک: عاشق بودن به اجبار)بعد از دعوای سن...

💴 part 8فیک: عاشق بودن به اجباراون شب سکوت عجیبی تو عمارت پخ...

💴 part 7فیک: عاشق بودن به اجبارصبح با نور ملایم خورشید از بی...

کوک میخواست صورت ات سمت خودش نگه داره ولی ات ترسید و فک کرد ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

☆راند اخر☆part 13جونگکوک: اگه اذییت شدی بگو ات: نه خوبم جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط