سناریو بلولاک پارت ۱ کلا دو پارته
سناریو بلولاک پارت ۱ کلا دو پارته
روز اول بلولاک بود باچیرا مثل همیشه داشت الودگی صوتی ایجاد میکرد و زنگ خورده باید میرفتن برا تمیرین راه رو پراز سرو صدا بود ولی اینجا یک دختر به نام ات بود که با امدنش تو راه رو ساکت شد ایساگی ماتش برده بود از زیبایی ات و ان موهایی بلند لیمویش که زیباتراز دریا درخشان در از ماه بود
ات: ببخشید چیزی شده؟
ایساگی:واو با صدایی اروم
ات به طرف ایساگی رفت و گفت میشه بری کنار ولی ایساگی ماتش برده بود از زیبایی ات زیبایش با کلمات توصیف نمیشد همینجوری ایساگی ماتش برده بود که باچیرا با صدایی بلند خنده ایساگی اورد طرف خودش و ات رفت
باچیرا:چیشده ایساگی نکنه مات زیبای اون دختر شده بودی
ایساگی سرخ شد و چیزی نگفت و رفت رفتن پایین زمین فوتبال و ات داشت میدوید
باچیرا: او همان دختره نبود که ایساگی ماتش برده بود
ایساگی مجددا سرخ شد
ایساگی:خفه شو باچیرا
ایساگی باچیرا و بقیه بچه ها رفتن سر کار خودشو ات خسته شد و نشست اب میخورد که ایساگی چشمش به ات افتاد ضربان قلبش تو گوشش می پیچید صدایی نمی شنوید ات متوجه شد که یکی دارد نگاهش میکند دیدش اون ایساگی پاشد رفت پیش ایساگی
ات:چیزی شده
ایساگی با صدا ات از افکارش اومد بیرون
ایساگی:حتی صداشم نازه
ات خندش گرفت و گفت من ات کیم هستم اسم تو چیه
ایساگی:ها...چی عاا منم ایساگی هستم با اشنایی با شما خوشحالم خانوم کیم
ات:نمیخواد باهام رسمی باشی
ایساگی:چی عا اره
ات خندید و تو ذهنش گفت وایی چقدر بانمکه ازش خوشم میاد و زنگ خورد همه رفتن تو اتاقا خودشون ایساگی نمیتوانست بخوابه تو فکر ان دختر مو لیمویی زیبا بود یعنی ات و تا صبح بیدار بود
لطفا نظرتونو بگید چطور بود ببخشید زیاد شاعرانه میگفتم پارت بعدم میدم دو پارته
روز اول بلولاک بود باچیرا مثل همیشه داشت الودگی صوتی ایجاد میکرد و زنگ خورده باید میرفتن برا تمیرین راه رو پراز سرو صدا بود ولی اینجا یک دختر به نام ات بود که با امدنش تو راه رو ساکت شد ایساگی ماتش برده بود از زیبایی ات و ان موهایی بلند لیمویش که زیباتراز دریا درخشان در از ماه بود
ات: ببخشید چیزی شده؟
ایساگی:واو با صدایی اروم
ات به طرف ایساگی رفت و گفت میشه بری کنار ولی ایساگی ماتش برده بود از زیبایی ات زیبایش با کلمات توصیف نمیشد همینجوری ایساگی ماتش برده بود که باچیرا با صدایی بلند خنده ایساگی اورد طرف خودش و ات رفت
باچیرا:چیشده ایساگی نکنه مات زیبای اون دختر شده بودی
ایساگی سرخ شد و چیزی نگفت و رفت رفتن پایین زمین فوتبال و ات داشت میدوید
باچیرا: او همان دختره نبود که ایساگی ماتش برده بود
ایساگی مجددا سرخ شد
ایساگی:خفه شو باچیرا
ایساگی باچیرا و بقیه بچه ها رفتن سر کار خودشو ات خسته شد و نشست اب میخورد که ایساگی چشمش به ات افتاد ضربان قلبش تو گوشش می پیچید صدایی نمی شنوید ات متوجه شد که یکی دارد نگاهش میکند دیدش اون ایساگی پاشد رفت پیش ایساگی
ات:چیزی شده
ایساگی با صدا ات از افکارش اومد بیرون
ایساگی:حتی صداشم نازه
ات خندش گرفت و گفت من ات کیم هستم اسم تو چیه
ایساگی:ها...چی عاا منم ایساگی هستم با اشنایی با شما خوشحالم خانوم کیم
ات:نمیخواد باهام رسمی باشی
ایساگی:چی عا اره
ات خندید و تو ذهنش گفت وایی چقدر بانمکه ازش خوشم میاد و زنگ خورد همه رفتن تو اتاقا خودشون ایساگی نمیتوانست بخوابه تو فکر ان دختر مو لیمویی زیبا بود یعنی ات و تا صبح بیدار بود
لطفا نظرتونو بگید چطور بود ببخشید زیاد شاعرانه میگفتم پارت بعدم میدم دو پارته
- ۴۲۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط