با غزل خویش به دارم مزن

با غزل خویش به دارم مزن
گل نشدم طعنه به خارم مزن
شعر به اوزان وفا گفته ام
تا تو شوی قافیه،، آشفته ام
تار بده، زخمه بزن، تنگ دل
نی بنواز و بزن آهنگ دل
هر چه که راه از تو‌بُود دورتر
چشم حسود من و تو کورتر
آنکه میان دل ما قاضی است
هیچ نفهمد که خدا راضی است
دست دلت پیش دلم رو شده
چشم غزل در پی جادو شده
روح یکی خلق ز دو پیکریم
حل شده در هستی همدیگریم
تا که پر آوازه شود عشقمان
عاشق دلخسته کند مشقمان
دیدگاه ها (۳۲)

امشب از خاطره های تو فرو میریزمبغض خود را به سراشیبِ گلو میر...

لابه لای خوابِ خود، کابوس می بینم فقطزندگی را غرق در افسوس م...

ماییم و خیال است و ، شرابست و ، دگر هیچ صد ناله در این ملکِ...

من در میانِ دستهایت لانه ای دارمدر لابلای چشمهایت خانه ای دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط