با غزل خویش به دارم مزن

با غزل خویش به دارم مزن
گل نشدم طعنه به خارم مزن
شعر به اوزان وفا گفته ام
تا تو شوی قافیه،، آشفته ام
تار بده، زخمه بزن، تنگ دل
نی بنواز و بزن آهنگ دل
هر چه که راه از تو‌بُود دورتر
چشم حسود من و تو کورتر
آنکه میان دل ما قاضی است
هیچ نفهمد که خدا راضی است
دست دلت پیش دلم رو شده
چشم غزل در پی جادو شده
روح یکی خلق ز دو پیکریم
حل شده در هستی همدیگریم
تا که پر آوازه شود عشقمان
عاشق دلخسته کند مشقمان
دیدگاه ها (۳۲)

عشـــــــــــق یعنی یک تلنگر بر تن احساس گلعاشــــــــــــــ...

فاطمه ساکی

عـصـر یک جـمـعـه ی دلـگـیـر، دلـم گـفـت بگـویـم بنویسم که چـ...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انس...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط