هنوز سرفه میکردم و بی حال به مردی نگاه کردم که از بالا به

هنوز سرفه میکردم و بی حال به مردی نگاه کردم که از بالا بهم خیره شده بود.
با تاسف سری تکون داد:
-از گرسنگی میلرزی ماهی قرمز؟
من از ترس میلرزیدم و چیزی نمونده بود غش کنم.
دستای لرزونم تحمل نگه داشتن قابلمه رو نداشت و با صدای وحشتناکی روی زمین افتاد.
شاپور با دقت به اطراف نگاهی انداخت ،میدونستم یه چیز بد توی سرشه.
حالا گرسنه نبودم و دیگه غذا نمیخواستم.فقط میخواستم برگردم به دخمه خودم.
با ترس و لرز که بلند شدم محکم گفت :
-بتمرگ سرجات...حرومزاده
با اون لحن حرف زدن فورا سرچام نشستم ،مگه در مقابلش جرات سرپیچی هم داشتم.
با یادآوری کارایی که باهام کرده بود بغض کردم
-بذار ...من...برم اتاقم
-میری ماهی قرمز ...به وقتش
نگاهی که بهم انداخت اونقدر تاریک و ترسناک بود که باعث شد قلبم تیر بکشه.
کاش همون یبار و بهم رحم میکرد.
به طرف ماکروویو رفت و ظرف غذا رو ازش بیرون آورد.
پشت میز نشست و در حالی ک درش رو باز میکرد گفت:
-چرا رنگت پریده ؟...تا الان که خوب دو لپی می‌لومبوندی هیچی نمیتونستم بگم،لال شده بودم.
قاشق رو توی ظرف غذا فرو کرد و در حالیکه یه قاشق کباب و پلو با سبزی خوردن و پیاز توی دهنش می‌ذاشت گفت:
-بعضی وقتا آدما خودشون لیاقت خوبی ندارن
این ظرف غذا مال تو بود ولی حالا لیاقتت اینه که همون تهدیگ سوخته رو بخوری و ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که با زنگ خوردن گوشیش نگاه ازم گرفت و تماس رو برقرار کرد.
وقتی گوشی رو به گوشش چسبوند دیگه اون آدم ترسناک و بداخلاقی نبود که با من حرف می‌زد.
انگار یهو مرد دیگه ای شده بود:
-جانم قشنگم ارع ارع تو جون بخواه قربونت برم باشه میام باشه

نمیدونستم آدم اون طرف کیه؟
دوست دختر،زن یا حتی نامزد.
هر کسی که بود شاپور جوری براش لبخند میزد که حسادت می‌چسبید بیخ گلوم.
برای اون با مهربونی از خریدن طلا حرف می‌زد و من رو لایق خوردن تهدیگ سوخته میدونست.
یکم دیگه که باهاش حرف زد با همون لبخندی که اون چند روز ازش ندیده بودم گوشی رو قطع کرد و توی جیبش گذاشت:
-خب...کجا بودیم توله فریدون؟ آها...
و بعد به غذای روی زمین اشاره کرد و گفت:
-تو نعمت خدا رو حیف و میل کردی
همه شو جمع کن بریز توی قابلمه مقابل چشمای حریص و گرسنه ام پلو و کباب میخورد و حتی مهم نبود منی که روزها گرسنگی کشیدم الان دلم می‌خواست.
به نظرم شاپور مرد سنگدلی بود ولی وقتی دیده بودم با یه نفر پشت خط اونقدر مهربون حرف میزنه فهمیدم برای هر کسی رو نمیکنه.
بغضی که توی‌ گلوم نشسته بود داشت خفه م میکرد و با همون حال بد غذای روی زمین رو جمع کردم و توی قابلمه ریختم.
دیگه میلی به تهدیگ سوخته نداشتم.
اما وقتی خواستم بلند شم و دستام رو بشورم حرفش باعث شد خشکم بزنه:
-بخورش
-چی؟!
با تعجب پرسیده بودم و شاپور بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد:
-کری؟ گفتم غذات و بخور
اینجا خونه بابا جونت نیست که نعمت خدا رو حیف و میل کنی
با چشمایی که از حدقه بیرون زده بود به غذایی که از کف زمین جمع کرده بودم نگاه کردم و گفتم:
-این...این کثیفه من نمی‌خورم
با سوختن یهویی بازوم جیغ بلندی کشیدم و به شاپوری نگاه کردم که با سیخ کباب روی بازوم کوبیده بود:
-اینجا من فقط دستور میدم و تو هم انجام میدی میگم لال شو میگی چشم میگم بمیر هم میگی چشم
گفتم بخور
قابلمه رو به عقب هل دادم و گفتم:
-نمی‌خورم...
دیگه بسه روانی
نمیتونی بهم...
هنوز حرفم تموم نشده که سیخ کباب روی مچ دستم نشست. خیلی محکم زد
درد وحشتناکی داشت و حس میکردم داره میشکنه.
دوباره زد و من حتی نمیتونستم از شدت درد حرف بزنم:
-هنوز زبونت درازه
باید حتما هر روز کتک بخوری تا آدم شی
دیدگاه ها (۰)

انگار جلوی چشماش رو خون گرفته بود که اونجوری میزد،دستام انگا...

وقتی جوابش رو ندادم داد زد-با توام...قرص چی میخوای بخوری؟آب ...

نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت به تن و بدنم تاخته بود.هیچ رح...

اومد وارد اتاقم شد ......فقط صدای نفس های کند و کشدار من به ...

تتو آرتیست من² [part⁹]*کوک ویو*به سمت آشپزخونه رفتیم و بم هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط