حالم تاسیانه

حالم تاسیانه…
از اون غم‌هایی که گریه بلد نیستن؛ میان، آروم می‌شینن وسط سینه و مثل مه، همه‌چیزو محو می‌کنن جز یه سوال: بعدش چی؟
پوچی دوباره برگشته... بی‌دعوت، مثل کسی که آدرس دردمو از حفظه.
انگشت گذاشته درست همون‌جا که صدا خفه می‌شه و فقط درد می‌مونه.
هیچ‌چیز دیگه جواب نمی‌ده نجات‌دهنده‌های قدیمی حالا شبیه قایق‌های خشکی‌گرفته‌ان؛ اسم‌شون نجاته اما آب یادشون رفته.
نمی‌دونم چیکار کنم و این از نخواستن نیست، از گم‌شدنه.
راه‌ها تابلوهاشونو جمع کردن و من وسط زندگی با یه سوال سنگین‌تر از خودم وایسادم.
خسته‌ام از گفتن «می‌گذره» به چیزایی که فقط شکل موندنشون عوض می‌شه.
و با همه‌ی اینا، یه جای دور، یه شمع لجباز
هنوز روشنه! نه برای روشن کردن راه، فقط برای این‌که تاریکی همه‌چیز نباشه...


#dont_copy
دیدگاه ها (۲)

صِدام...چشام،بیرون،کوچه وخیابون،چشای مامان و بابا ،گلای تو ح...

اگر زنده نماندم تا زندگی کنم و به آسمان ها رفتم تو به جای من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط