بایدنشست

بایدنشست
چای را سرکشید
قدمی زد درمحیطِ مربعِ اتاق..
وباز
بایدنشست
ساعت رانگاه نکرد
تقویم راورق نزد
و به روی خود نیاورد
این دلتنگی را ...
من
دلتنگی رانمی دانم
فقط؛
قلبم در نبودنت از سینه کنده می شود..
دیدگاه ها (۵)

داستانِ اردیبهشتبه پایان رسیدو من هنوزبه خانه نرسیده ام!قصه ...

اینکه اردیبهشت،بی تو گذشت،حرفی نیست!!من نگران تیرم،گرمای هو...

جمعه هایک زنِ غمدیده درونِ دلِ من...شیون و مویه کنان می گوید...

در یک غروب جمعه، سی، چهل سال بعد تصمیم می‌گیرم که برای همیشه...

پارت ۳

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

همان شب، اتاق ا.تا.ت روی تخت نشسته بود. کتابی توی دستش بود، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط