پارت ⁵
پارت ⁵
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
یه تصمیم سخت...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چند روز از اون شب گذشته بود...
سوزوکی مثل همیشه کنار پنجره نشسته بود.
عروسکش رو بغل کرده بود و آروم به بارون نگاه میکرد و به صدای تقتق بارون گوش میداد.
اون هنوز نمیدونست...
مامانش قراره چه تصمیمی بگیره...
و قراره زندگیش برای همیشه عوض بشه...
مادرش آروم وارد اتاق شد.
کنار سوزوکی نشست، لبخند زد و گفت:
مادر: سوزوکی...
سوزوکی: ژونم ماما؟
مادر: اگه یه روز...
فقط توی یه روز...
همهچی عوض بشه...
میترسی؟
سوزوکی چند ثانیه فکر کرد.
بعد با یه لبخند شیرین گفت:
سوزوکی: تا وگتی تو پیسم باسی...
از هیچی نمیتلشم...
اشک توی چشمهای مادرش جمع شد.
دختر کوچولوش رو محکم بغل کرد.
چند روز بعد...
مادر سوزوکی درخواست طلاق داد.
اون روز...
برای مادر...
شروع یه جنگ تازه بود.
اما برای سوزوکی...
هنوز همهچی مثل قبل به نظر میرسید...
اون خبر نداشت...
که قراره سختترین روز زندگیش...
خیلی زود از راه برسه...
پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
🤭🎀 امیدوارم که حسابی گلبای همتون اکلیلی و گیلیلی بشه.
سوزوکی: حمایت یادت نره ناناص. 👺✨
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
یه تصمیم سخت...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چند روز از اون شب گذشته بود...
سوزوکی مثل همیشه کنار پنجره نشسته بود.
عروسکش رو بغل کرده بود و آروم به بارون نگاه میکرد و به صدای تقتق بارون گوش میداد.
اون هنوز نمیدونست...
مامانش قراره چه تصمیمی بگیره...
و قراره زندگیش برای همیشه عوض بشه...
مادرش آروم وارد اتاق شد.
کنار سوزوکی نشست، لبخند زد و گفت:
مادر: سوزوکی...
سوزوکی: ژونم ماما؟
مادر: اگه یه روز...
فقط توی یه روز...
همهچی عوض بشه...
میترسی؟
سوزوکی چند ثانیه فکر کرد.
بعد با یه لبخند شیرین گفت:
سوزوکی: تا وگتی تو پیسم باسی...
از هیچی نمیتلشم...
اشک توی چشمهای مادرش جمع شد.
دختر کوچولوش رو محکم بغل کرد.
چند روز بعد...
مادر سوزوکی درخواست طلاق داد.
اون روز...
برای مادر...
شروع یه جنگ تازه بود.
اما برای سوزوکی...
هنوز همهچی مثل قبل به نظر میرسید...
اون خبر نداشت...
که قراره سختترین روز زندگیش...
خیلی زود از راه برسه...
پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
🤭🎀 امیدوارم که حسابی گلبای همتون اکلیلی و گیلیلی بشه.
سوزوکی: حمایت یادت نره ناناص. 👺✨
- ۸۸
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط