هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دودلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

_🌹 _
👤 #حامد_عسکری
📚 #شعر_معاصر
دیدگاه ها (۶)

ببرد از من قرار و طاقت و هوشبت سنگین دل سیمین بناگوش.نگاری چ...

🌱 باد زد، پرده کمی جست زِ جاغرِّشی کرد هواو زمین خیس شد از ا...

موندن بهانه می‌خواد.وقتی توی دلگیرترین غروب هفته، چشمات رو م...

تاحالا شده بری جلوی آینه لبخند بزنی؟واسه من شده. اصلا نمی‌دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط