تک پارتی از ساتورو گوجو!

تک پارتی از ساتورو گوجو!
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆#فیک_انیمه #انیمه #ادیت #ترند #کیوت #فانتزی #جوجوتسو_کایسن #گوجو☆☆☆☆☆
نکته در تک پارتی: گوجو احساساتش و قراره اعتراف کنه.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
باران آرام روی خیابان می‌بارید و صدای قطره‌ها همه‌جا را پر کرده بود.

ا/ت زیر سقف یک مغازه ایستاده بود و به خیابان خیره شده بود که ناگهان صدای آشنایی شنید.

«ا/ت؟»

برگشت. گوجو چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود؛ موهای سفیدش کمی خیس شده بود و برای یک‌بار خبری از شوخی‌های همیشگی‌اش نبود.

گوجو نزدیک آمد و گفت:
«حالت خوبه؟»

ا/ت لبخند کم‌رنگی زد.
«آره... فقط یکم خسته‌ام.»

گوجو چند ثانیه نگاهش کرد. انگار می‌دانست این «خوبم» واقعاً به معنی خوب بودن نیست.

«لازم نیست جلوی من وانمود کنی که همه‌چیز خوبه.»

ا/ت چیزی نگفت.

گوجو آهسته کنارش ایستاد و بدون اینکه چیزی را به او تحمیل کند، دستش را روی شانه‌اش گذاشت.

«می‌خوای حرف بزنی؟»

ا/ت سرش را تکان داد: «نه.»

«باشه.»

چند لحظه هر دو فقط صدای باران را گوش دادند.

بعد گوجو برای دلگرمی، کوتاه و آرام او را در آغوش گرفت.

«لازم نیست چیزی بگی. فقط بدون که تنها نیستی.»

ا/ت آرام گفت:
«ممنون، گوجو.»

گوجو کمی عقب رفت و با همان لبخند آشنایش گفت:
«خب... حالا بیا قبل از اینکه کاملاً خیس بشیم بریم یه جای گرم.»

ا/ت خندید.
«بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.»

«هی! من همیشه عاقلم!»

«آره، حتماً.»

و صدای خنده‌شان میان صدای باران گم شد.
باران همچنان آرام می‌بارید.

ا/ت و گوجو بدون هیچ حرفی کنار هم در خیابان قدم می‌زدند. نور چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس افتاده بود و صدای قدم‌هایشان با صدای باران قاطی می‌شد.

چند دقیقه بعد، گوجو جلوی یک کافه کوچک ایستاد. درِ کافه را باز کرد و کنار رفت تا ا/ت وارد شود.

داخل کافه گرم و آرام بود. بوی قهوه و شیرینی در فضا پیچیده بود و قطره‌های باران هنوز روی لباس‌هایشان دیده می‌شد.

ا/ت کنار پنجره نشست و به خیابان خیس نگاه کرد.

گوجو روبه‌رویش نشست.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

پیشخدمت دو نوشیدنی آورد. گوجو یکی را به سمت ا/ت سر داد و خودش نوشیدنی‌اش را برداشت.

ا/ت با دو دست فنجان را گرفت و به بخار بالای آن خیره شد.

گوجو برای چند لحظه به او نگاه کرد؛ بعد نگاهش را به پنجره برگرداند.

بیرون، باران شدیدتر شده بود.

داخل کافه، فقط صدای آرام موسیقی، برخورد فنجان‌ها و بارش باران شنیده می‌شد.

گوجو دستان ا/ت را در بین دستانش گرفت و گفت:«دوستت دارم، ا/ت.»
جمله ی گوجو کمی ا/ت را به لرزه انداخت. گوجو متوجه این شد و گفت:
«اگر من را نمیخواهی بگو.»
گوجو با چشمانی که منتظر حرف های ا/ت بودن میلرزید. ا/ت لبخندی زد و گفت:
«من هم دوستت دارم،گوجو.»
گوجو سر از پا نمیشناخت ا/ت را بلند کرد و پول کافه رو حساب کرد و از کافه خارج شد. با لبخند گفت:«دیر وقته!»
ا/ت گفت:«مودی!!!!»
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
تمام شد!!! 🎀💖
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی از لیوای!!! (عکسه گاده!!!!🤭🤭🤭) ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

☆لیوای‌هان☆درخواستی★تعداد پارت:1☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

سلام سیسی های گل پارت اوردم پارت ماهالبته پارت اخره و قراره ...

مردی در ساحل...[پارت ششم]روز بعد...از صبح باران ریزی می‌باری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط