به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم

خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...

دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم

بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم

گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم
دیدگاه ها (۳)

تو رها در من و من محو سراپای توامتو همه عمر من و من همه دنیا...

سلامتی قاضی که جلوش چک گذاشتنگفتن هرچقد دوس داری بنویس ولی ب...

غزل بهانه میشود , که با تو گفتگو کنمبرای درد دل فقط به شعر و...

کنارت که هســـــــــــــــتمعمیــــــق تر نفـــــــــسمی کشم...

نمیبخشمت p.20

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط