باز با دوری خود دل نگرانم کردی

باز با دوری خود دل نگرانم کردی

مثلِ دیوانه به هر سمت روانم کردی

شاعری مردن تدریجی و نا خواسته است

مثل یک باغچه درگیرِ خزانم کردی

روز و شب یکسره مفهوم ندارد وقتی

خالی از ثانیه ای پر هیجانم کردی

پنجره بهت زده داشت نگاهت می کرد

پشت تردید دل ِ سنگ بیانم کردی

باد نااهل وزید و به دلم بد افتاد

چه بگویم که تو بی نام و نشانم کردی

گفتم اینگونه نرو می رود از دست دلم

رفت از دست دل و بی ضربانم کردی

مثل پیراهن ِ خاکی شده احساساتم

باز درماندۀ یک ذره تکانم کردی

من که دیوانه نبودم ولی از عمد چرا

ساده بازیچۀ چشم ِ همگانم کردی


مهدی نژادهاشمی
دیدگاه ها (۱)

نفسم فصل شراب است کجایی بی من؟حال من باز خراب است کجایی بی م...

دامنت کوتاه اگر آمد، پشیمانی چرا؟خنده از روی ِ تظاهر، اخم ِ ...

دست‌هایت روسری را از وسط تا می‌کنداین مثلث در مربــع سخت غوغ...

بانو بگو چشمانتان شاعر نمی خواهد؟پس کوچه های قلبتان عابرنمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط