رمان شراب عشق

رمان شراب عشق

#دیانا
دیانا: امیرررر من آماده ام.

امیر: باشه عزیزم بریم راستی پدربزرگت اینا ساعت چند میان؟

دیانا: ساعت۶ پروازشون بوده فکر کنم ساعت بیان.

امیر: خب الان ساعت ۸:30 بریم نیم ساعتم توی راه باشیم. راستی اون پسر

عموت بود ارسلان اونم باهاشونه؟

اینکه اون ارسلان کفتیم اونجا هست و داره از آلمان برمیگره تن و بدنمو میلرزون.

دیانا: آره متاسفانه

امیر آروم بغلم کرد و گفت:

امیر: اون دیگه نمیتونه کاری باتو بکنه تو زن رسمیه منی. من مرقبتم.

لبخند تلخی زدم و گفتم:

دیانا: خیلی خوشحالم که زنت شدم.

امیر هم لبخندی زد و از پیشنیم بوسه ای زد.

و باهم به سمت باشین رفتیم
دیدگاه ها (۱۱)

یچه ها به من ربطی نداره. ولی ارسلان چی داره که روش کراشید؟ ا...

رمان شراب عشق نیم ساعتی بود که توی راه بودیم. همش ذهنم کشیده...

رمان رز زخمی پارت ۳۲(آخر) #دیانامیخواستم حرف بزنم که محراب ب...

رمان رز زخمی 🍷پارت ۳۲دیانا: وقتی که منو دزدین. به تو خبر داد...

رمان بغلی من پارت ۱۱۸و۱۱۹و۱۲۰ارسلان: چه زشته ای داره دیانا: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط