از همان اول دلش

از همان اول دلش
با دلم نبود..او تنها "فکر" میکرد
که عاشق است..
"فکر" می کرد که مرا دوست دارد..
دوست داشتنِ من برایش فقط
یک سوءتفاهم بود که رفع شد !
عشق جدیدش را که پیدا کرد
این معادله ی یک مجهولی را با
پاک کردنِ صورت مسئله ، رها کرد ..
مجهولِ رابطه من بودم ، که هیچوقت سعی
نکرد پیدایم کند..
یا لااقل مرا ببیند..
کسی چه می داند..
شاید اگر
منِ مجهول را می دید،
عشقمان مساوی بود با یک :
"ما"
به توانِ مثبتِ بی نهایت..
دیدگاه ها (۱)

خودت را برای آدمهای رفتهحیف نکنتا زندگیروی خوشش را به تو نشا...

Find a lover wholooks at you like a miracle[عاشقی رو پیدا کن...

راستشو بخوای بد نیستم،من بدون تو نمردم.و گمون نمیکنم هیچوقت ...

عشق مانند بیمار شدن است؛ نمی‌دانی چطور اتفاق می‌افتد...عطسه ...

رئیس سخت گیر و مغرور من پارت ۲ویو نویسنده یا راوی از روزی که...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۱روز اول گذشت.جونگ کوک به هیچکس...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط