انعکاس

انعکاس
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!

صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.

هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و

اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد!
دیدگاه ها (۴)

خواسته هاي يک مادر:زماني که پير شدم، اگر هنگام غذا خوردن لبا...

بسیار زیبا...حتما بخونیددو روز مانده به پایان جهان تازه فهمی...

بدون شرح

پیش از اینها فكر می كردم خداخانه ای دارد كنار ابرهامثل قصر پ...

این پارت اسماته جنبه نداری نخون....اسم رمان = آیا نفرت ماندگ...

آروم دستش را بر روی صورت مضطرب پسرک گذاشت و او را آرام مجبور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط