🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 9

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 9

#لینو #فیکشن

لونا هنوز به عکس شکسته روی زمین خیره بود. زن داخل عکس لبخند آرامی داشت؛ لبخندی که هیچ شباهتی به چهره‌ی سرد و بی‌احساس مینهو نداشت.

لونا: من از گذشته‌ی پدرم خبر ندارم. چرا باید تاوان کاری رو بدم که من انجام ندادم؟

مینهو با تمسخر خندید.

مینهو: چون تو دختر همون مردی هستی که زندگی منو نابود کرد.

لونا: پس از من متنفر باش! ولی انتظار نداشته باش به خاطر یه اتفاقی که حتی ازش خبر نداشتم، جلوت سر خم کنم!

مینهو بلند شد. هنوز از زخمش ضعف داشت، اما نگاهش مثل همیشه سرد بود.

مینهو: فکر کردی این ازدواج اتفاقی بوده؟

لونا برای لحظه‌ای ساکت ماند.

لونا: منظورت چیه؟

مینهو: پدرت خودش پیشنهاد این ازدواج رو داد. می‌خواست با وصلت خانواده‌هامون، گذشته رو دفن کنه.

لونا: دروغ می‌گی!

مینهو: برو از خودش بپرس.

لونا کیفش را برداشت و به سمت در رفت.

مینهو: کیم لونا!

لونا برگشت.

مینهو: از این لحظه به بعد، به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی به بهترین دوستت.

لونا اخم کرد.

لونا: بنگ چان هیچ ربطی به خانواده‌ی تو نداره.

مینهو: مطمئنی؟

لونا چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.


---

یک ساعت بعد ـ خانه‌ی پدر لونا

لونا بدون اینکه حتی زنگ بزند، وارد اتاق کار پدرش شد.

لونا: چرا منو به مینهو شوهر دادی؟

پدرش سرش را از روی پرونده بلند کرد.

پدر: الان وقت این بحث نیست.

لونا: اتفاقاً دقیقاً همین الانه! مینهو می‌گه تو باعث مرگ مادرش شدی. می‌گه این ازدواج برای پنهان کردن گذشته‌ست. حقیقت داره؟

پدرش از جایش بلند شد و در اتاق را قفل کرد.

پدر: مینهو نباید درباره‌ی مادرش چیزی می‌فهمید.

لونا با ناباوری به او نگاه کرد.

لونا: پس حقیقت داره؟

پدرش سکوت کرد.

لونا: جوابم رو بده!

پدر: من مادر مینهو رو نکشتم، لونا... اما کاری کردم که اون شب نتونم نجاتش بدم.

چشم‌های لونا پر از اشک شد؛ نه از غم برای مینهو، بلکه از اینکه تمام زندگی‌اش پر از دروغ‌هایی بود که هیچ‌وقت از وجودشان خبر نداشت.

لونا: ازت متنفرم...

پدر: لونا، صبر کن!

اما او از اتاق بیرون رفت.


---

همان شب ـ خانه‌ی مینهو

لونا وارد خانه شد و مستقیم به سمت اتاقش رفت. روی میز، تلفنش لرزید.

یک پیام از شماره‌ای ناشناس:

«اگه می‌خوای حقیقت مرگ مادر مینهو رو بدونی، فردا ساعت ده شب به انبار قدیمی بندر بیا. تنها بیا؛ چون شوهرت تمام حقیقت رو بهت نمی‌گه.»

لونا چند بار پیام را خواند.

در همین لحظه، صدای مینهو از پشت سرش آمد.

مینهو: کی بهت پیام داده؟

لونا سریع گوشی را خاموش کرد.

لونا: به تو ربطی نداره.

مینهو چند قدم نزدیک‌تر شد.

مینهو: من حوصله‌ی بازی ندارم، لونا.

لونا: چه بد! چون منم حوصله‌ی دیدن قیافه‌ی تو رو ندارم.

مینهو با عصبانیت نگاهش کرد، اما ناگهان چشمش به صفحه‌ی روشن گوشی افتاد. فقط برای یک لحظه، اسم مکان را دید.

بندر قدیمی.

چهره‌اش تغییر کرد.

مینهو زیر لب گفت: «نه... امکان نداره.»

لونا متوجه تغییر رفتارش شد.

لونا: چی شده؟

مینهو نگاهش را به او دوخت.

مینهو: فردا شب، هر اتفاقی افتاد، از این خونه بیرون نمی‌ری.

لونا پوزخند زد.

لونا: تو هنوز نفهمیدی با چه کسی ازدواج کردی، مینهو.

او از کنارش گذشت.

مینهو همان‌جا ایستاد؛ چون می‌دانست کسی که آن پیام را فرستاده، فقط از گذشته‌ی مادرش خبر نداشت...

بلکه از راز بزرگی خبر داشت که حتی خودش هم از آن بی‌اطلاع بود.

ادامه دارد... 🖤


درسام تموم شد اومدم براتون پارت گذاشتم، چقدر به فکرتون هستم 🎀
دیدگاه ها (۱)

🖤 پارت بیست‌وسوم | برادرلانا به جونگکوک خیره شد.— یعنی چی؟ پ...

𓆩 پارت ۴۷ 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خیره شد.ات: بابا، این ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.2 (روایت از زبان ن...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

قسمت بیست و پنجم:صدای بسته شدن در آمد.کای چند ثانیه صبر کرد....

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

p22ماشین جلوی دروازه‌های آهنی عمارت ایستاد.تهیونگ چند ثانیه ...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

فاصله یک لبخند تا جنون

پشت نقاب عشق 💗پارت دوم از هفت پارتاو نمی‌دانست همین رفتن ساد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط