"بمون"...

"بمون"...
روزی رســــــــید...
که دیگـــــــــر...
نه صدایش را شنــــــــیدم...
نه نگــــــــاهش را دیدم...
نه وجودش را حس کـــــــــردم...
و میشویم...با اشکم...سنگ قبر خاک گرفته اش را...
و این لحظه است...
که معنی تمام حرف های گفته و نگفته اش را میفهم
ولی...او ...دیگر ...نیست...
دیدگاه ها (۲)

فصل اول_آغاز سرنوشت

میان کارهای روزمره به خودم آمدمدیدم دلم چای دارچینی طلب میکن...

معامله p8ماه کامل درست بالای سر جونگ‌کوک بود.نور سفیدش روی ص...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

از ميانِ پلك هاي خسته ام نور و روشنايي را مي ديدم تا آنجا كه...

Enemys Embrsce [ part ۳۲ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط