«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۶

نمیتونستم مطمین بشم تهیونگ وی هست .. نمیتونستم مطمین بشم بهم وصله یا نه. نمیتونستم مطمین باشم دیشب باهم

حرف زده یا نه...

تنها چیزی که داشتم زمان بود.

زمان..

شاید زمان بتونه همه چیز رو حل کنه... با آرامش بیشتری برگشتم خونه..

با حرف زدن باهاشون حالم واقعا بهتر شده بود.
شب با خوردن دمنوش مامان کاملاً اروم و بدون کابوس خوابیدم و صبح سرحال تر رفتم شرکت

مثل همیشه جدي و اخمو و تمیز و شيك وارد شد. با ورودش بلند شدم و بهش سلام کردم.

سر تکون داد...

رفتم دنبالش و شیطون گفتم:زنده میمونیم؟ در حالیکه مینشست گنگ نگام کرد.

- آزمایش دیروز..

با اخم گفت: غروب ..میفهمیم

با لبخند کارهاي روزش رو براش گفتم که بالاخره لبخندم اعصابش رو بهم ریخت و گفت: چیز خنده داري ميبيني؟

لبخندم رو گشادتر کردم و گفتم این خنده

نیست..لبخنده..من متبسمم.. با چندشي نگام کرد و گفت: متبسم..برو زنگ بزن شرکت

معمار ببين چي شد برنامه هاشون..

با لبخند سر تکون دادم و راه افتادم

عصبي

گفت: اون نیشتم ببند. نمیدونم تو اين زندگي کوفتي

چي ميبيني تو..انقدر سرخوشي. بلند خندیدم و با اشتیاق گفتم خیلی چیزا جناب مهندس بداخلاق..سالم و سلامتم میتونم نفس بکشم،پدر و مادر

خوب و سالم دارم، علایقم رو دارم کار دارم.. خبیث گفتم یه رییس بداخلاق اخمو دارم..زندگي به اين ارومي و خوبي..

خبیث گفتم شما چی تو این زندگی کوفتی نمیبینی که

‌خبیث گفتم شما تو اين زندگي کوفتي نميبيني

سرخوش نيستي؟

با حرص زل زد بهم و عمیق گفت:داري کلافه ام

ميكني.. مراقب باش..

چشمامو باريك كردم و گفتم: چرا؟

تهیونگ-چون وقتی کلافه میشم کارايي ازم سرمیزنه که

فکرشم نميكني..

و به در اشاره کرد و مشغول روشن کردن مانیتور دوربین

ها و لب تابش شد.

بهش زبون درازی کردم.

طبق معمول عوضي و بداخلاق و امروز روي مرز کلافگي

اومدم بیرون و در رو بستم.

پشت میزم نشستم و مشغول شدم.

حدوداً ساعت ۱۱ بود که مرد میانسالي اومد جلوي ميزم

ایستاد..

قد بلند با موهای سفید که کت و شلوار شيك طوسي با پيرهن ابي اسموني و عصاي طلايي شيكي تو دست

داشت..

چهره اش یه کم اشنا به نظر میرسید ولي يادم نيومد كجا

دیدمش..
دیدگاه ها (۰)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۷دیدمش.. مودبانه لبخند باريک...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۵ذهنم نمیرسه. مامان با دلسوز...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۴یاد خون دماغ تهیونگ افتادم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 38・⁠]⁠ᕗازش فاصله گرفتم ولی ی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 99・⁠]⁠ᕗ  تو راهرو داشتم شنلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط