The eyes that were painted for me

The eyes that were painted for me...
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"


part 1۵



صبح، آفتاب کم‌رمقی از لای ابرها تابیده بود.
باد از لای شاخه‌های خیس می‌گذشت و صدای برگ‌ها مثل زمزمه‌ای خسته در هوا پخش می‌شد.
تو زودتر از همیشه به دانشگاه رسیده بودی.
راهروها خلوت بودن، اما صدای استاد از کلاس مجاور می‌اومد:

– لطفاً برگه‌های حضور و غیاب رو امضا کنین، دانشجوی جدید هم به گروه اضافه شده.

نمی‌دونستی چرا، ولی اون لحظه چیزی درونت لرزید.
وقتی برگه به دستت رسید، نگاهت لغزید روی اسم‌ها… و در انتهای صفحه، با خطی آرام و تمیز نوشته شده بود:

> پارک یورا



نفس در س*ینه‌ات حبس شد.
چند ثانیه فقط خیره موندی.
دلت نمی‌خواست باور کنی، ولی اسم اون اونجا بود، نه به‌عنوان سایه، نه در نقاشی، بلکه روی کاغذ رسمی دانشگاه.

جیمین کنارت نشست.

– چی شده؟ چرا رنگت پریده؟

برگه رو چرخوندی.

– این اسم رو ببین.

چند لحظه نگاه کرد، بعد لبخند زد، اما اون لبخند مصنوعی بود.

– احتمالاً فقط یه تشابه اسمه.

ولی تو مطمئن بودی نیست.
صدا، عطر، نگاهِ پشت نقاشی… همش دوباره برگشته بود، فقط حالا در قالب یه اسم واقعی.


ظهر، وقتی از کلاس بیرون می‌اومدی، صدای کسی از پشت گفت:

– ببخشید، می‌تونم بپرسم کلاس طراحی کجاست؟


برگشتی.
دختری اونجا ایستاده بود، با چتری سفید در دست، موهای مشکی صاف که روی شونه‌اش ریخته بود، و چشمانی که آشنا بودن.
لبخند ملایمی زد.

– من تازه منتقل شدم. اسمم پارک یورا.

صدات درنیومد.
برای لحظه‌ای حس کردی زمان ایستاده.
او فقط رد شد و از پله‌ها بالا رفت، اما بوی شیرین گل یاس در هوا پخش شد… همون بو.

تا وقتی صدای قدم‌هاش گم شد، هنوز نفس نکشیده بودی.
به پایین نگاه کردی؛ کف زمین، رد قطرات باران جا مونده بود، اما هوا خشک بود.

وقتی به جیمین گفتی چی دیدی، فقط ساکت موند.
چند لحظه بعد گفت:

– منم امروز دیدمش. ولی اون از من رد شد، انگار منو نمی‌دید اما قیافش خیلی آشنا بود.

– مطمئنی خودش بود؟

– نمی‌دونم. فقط وقتی نگاهم کرد، برای لحظه‌ای همه‌ی صداها قطع شدن.

همون شب، در دفتر نقاشی‌اش، طرح تازه‌ای پیدا کردی، نه از دست خودش، بلکه مثل همیشه «اضافه شده» بود.

در اون طرح، سه نفر کنار هم بودن:

تو، جیمین، و زنی با چتری سفید.

اما زیرش نوشته بود:

> «سایه حالا شکل گرفته است.»



جیمین گفت:

– شاید اون هیچ‌وقت نرفته بود. شاید فقط منتظر بود ما دوباره صداش کنیم.

صدای زنگ تلفن بلند شد.
شماره ناشناس.
وقتی جواب دادی، صدای زنی آرام از آن‌سوی خط گفت:

> «از آشنایی باهات خوشحال شدم. فردا کلاس دارم… می‌بینمت.»



و قبل از این‌که چیزی بگی، تماس قطع شد.

چراغ اتاقت خاموش بود، اما از پنجره، انعکاس چتری سفید روی شیشه افتاده بود حتی وقتی بیرون هیچ‌کس نبود.




ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

#سناریو_بی_تی_اس وقتی امتحانت رو خراب کردی ( به عنوان برادر)...

fallible love(عشق خطاپذیر)

Love between fire and shadows ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط