باز هم‌ شب شد و دل در طلب یار گریست

باز هم‌ شب شد و دل در طلب یار گریست
از غم دوری تو خون شد و بسیار گریست
روزهایم همه در حسرت ‌روی تو گذشت
چشمهایم به رهت ماند و فقط زار گریست
رفتی و از غم تو زلزله در شهر افتاد
خانه ویران شد و هر تکه ی آوار گریست
دست تقدیر جدا کرد تو را از بر من"
قامتم خم شد و در گوشه ی دیوار گریست
بعد تو عشق به جز ماتم و اندوه نبود
عاشق غم زده در حسرت دیدار گریست
اشکم از دیده فرو ریخت پس از رفتن تو
چشم من در طلب روی تو بسیار گریست...
دیدگاه ها (۶)

چشم‌های تو پر از قصه، پر از شادی بودسایه‌ات چون کپری بر سر آ...

ندهم سکوت خود را به نوای هیچ سازیکه ندارد عشق در من به موذّن...

.چون عطر تو از هر طرف در پیش باشدآدم چگونه سر به لاکِ خویش ب...

از نگاهت جان گرفتم با کلامت سوختمنیش خندی بر لبانت با شهامت ...

پارت ۵سر زنگ ناهار، همه توی سالن غذاخوری با کسانی که میشناخت...

پارت ۱۸اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط