ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 56

از زبان جونگکوک:

ات دستمو محکم گرفته بود و پشت سرم داخل کانال تهویه حرکت میکرد صدای تیراندازی از پایین لحظه به لحظه بیشتر میشد.

ات:«فکر میکنی واقعا پلیسه؟»
جونگکوک:«امیدوارم... ولی فعلا فقط باید از اینجا بریم بیرون.»

کانال قدیمی بود و با هر حرکتمون صدای قیژ قیژ میداد... ات آروم گفت..

ات:«اگر سقف خراب بشه چی میشه؟»
جونگکوک:«اونوقت مستقیم میفتیم روی سر نامجون.»

ات خندید..
ات:«به نظرم بد نمیشه.»

لبخند کوچیکی زدم بعد از چند دقیقه به یه دریچه رسیدیم.

آروم بازش کردم و پایین رو نگاه کردم یه کتابخونه بزرگ بود.

جونگکوک:«بیا پایین.»
اول خودم پریدم پایین بعد دستمو برای ات دراز کردم ات بدون فکر دستمو گرفت و پایین پرید.

اما تعادلش رو از دست داد و مستقیم افتاد توی بغلم هردومون چند ثانیه توی همون حالت موندیم ات آروم گفت..

ات:«اممم... میشه بذاریم زمین؟»
جونگکوک:«خودت افتادی.»
ات:«تقصیر کانال بود.»

قبل از اینکه چیزی بگم صدای خنده ای از پشت سرمون اومد..

نامجون:«چه صحنه عاشقانه ای.»

هردومون شوکه برگشتیم نامجون جلوی در ایستاده بود چهار نفر مسلح هم پشت سرش بودن نامجون با لبخند سردی نگام کرد.

نامجون:«جونگکوک... واقعا فکر کردی میتونی از عمارت من فرار کنی؟»
آروم ات رو پشت سرم قرار دادم.

جونگکوک:«از سر راهم برو کنار.»
نامجون خندید..
نامجون:«برای یه دختر این همه خودتو به خطر انداختی؟»
جونگکوک:«برای ات هر کاری میکنم.»

ات با تعجب نگام کرد نامجون پوزخند زد.

نامجون:«پس اینطوره...»
بعد اسلحه شو بالا آورد..
نامجون:«متاسفم ولی داستان عاشقانه تون همینجا تموم میشه.»

در همون لحظه—

تق!صدای شلیک اومد اما گلوله از اسلحه نامجون نبود یکی از مردهای پشت سرش روی زمین افتاد.

همه شوکه شدیم صدایی از بیرون عمارت اومد.

جین:«هی احمقااااا! مهمونی بدون ما شروع شده؟!»
جیمین:«پلیس اومدهههههه!»
تهیونگ:«و من بالاخره اجازه دارم قهرمان باشم!»
چشمام گرد شد..

جونگکوک:«این سه تا دیوونه...»

چندین افسر پلیس وارد عمارت شدن درگیری شدیدی شروع شد نامجون با عصبانیت داد زد..

نامجون:«عوضی ها به چی دارین نگاه میکنید بگیرینشون!»
اما وسط شلوغی دست ات رو گرفتم..

جونگکوک:«بدو!»
ات:«باشه!»
از یه راهروی فرعی شروع به دویدن کردیم تقریبا به خروجی رسیده بودیم که ناگهان نامجون از پشت سرمون ظاهر شد صورتش پر از خشم بود.

نامجون:«هیچکدومتون از اینجا زنده بیرون نمیرین!»

اسلحه شو سمت ات گرفت.. بدون فکر خودمو جلوی ات انداختم.

جونگکوک:«نه!»

اما قبل از اینکه شلیک کنه—

تق!گلوله ای از پشت به شونه نامجون خورد نامجون اسلحه رو از دست داد و روی زمین افتاد.

افسر پلیس سریع اومد جلو..
افسر:«کیم نامجون! شما به اتهام فرار از زندان، آدم ربایی، تهدید و حمل سلاح غیرقانونی بازداشت هستید.»

نامجون با ناباوری به من و ات نگاه کرد بعد تلخ خندید.

نامجون:«آخرش... یه دختر شکستت داد جونگکوک.»

من فقط سرد نگاش کردم..
جونگکوک:«نه خودت خودتو شکست دادی.»

چند دقیقه بعد نامجون رو با دستبند از عمارت خارج کردن.

وقتی سوار ماشین پلیسش کردن، برای آخرین بار برگشت سمتمون نگاه کرد.

و بعد رفت...ات کنارم ایستاده بود بدنش هنوز از ترس میلرزید بدون حرف آروم بغلش کردم ات چند ثانیه ساکت موند و بعد آروم بغلم کرد.

ات:«تموم شد...»
لبخند زدم..
جونگکوک:«آره... این بار واقعا تموم شد.»

اما هیچکدوممون خبر نداشتیم...که قرار، یه خبر قراره همه چیز رو دوباره تغییر بده...
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 57از زبان جونگکوک:با...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 58از زبان جونگکوک:ات...

تولدکوکی2026پروژه‌ای به مناسبت تولد کوکی خوشگله در شانگهای ،...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 55از زبان جونگکوک:صد...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 31از زبان جونگکوک:هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط