Bear town
Bear town
part 7
ا/ت مواد رو حاضر کردم و اولین پنکیک رو انداختم تو ماهی تابه و رفتم پیش آلیشا
در زدم تا بیدارشه
ا/ت: آلیشا؟!..آلیشا بیا صبحونه برات درست کردم *وارد اتاق شدم داشت چشماشو میمالید* صبح بخیر پرنسس
آلیشا: صبح بخیر..صبحونه چیه؟
ا/ت:یک چیزی که دوس داریی
آلیشا: پنکیک؟!
ا/ت: بغلش کردم و بردمش اشپزخونه و نشوندمش رو صندلی جزیره و رفتم تا پنکیک رو چک کنم* دقیقا
واسه پرنسسمون پنکیک درست کردم
آلیشا: هرچقدر که دلم میخواد میتونم بخورم؟!
ا/ت: قلبم اکلیلی شد* هر چقدر که دلت بخواد
آلیشا: عمو بنی هم میخوره؟!
ا/ت: اون دزد پنکیک هاست *چشمک*
*بنی اومد*
بنی: شنیدم یکی گفت دزد پنکیک ها *قلقلک دادن آلیشا*
آلیشا: من نگفتممم خاله گفت *قهقه*
بنی: نگزان نباش نوبت اونم میرسه *بوسیدن لپ آلیشا*
ات: خوب خوابیدی؟!
بنی: سر تکون دادن*
*بعد صبحونه*
بنی: بریم هاکی بازی کنیم *رو به آلیشا*
آلیشا: بریممم..خاله تو نمیای
ا/ت: نه عزیزم من میمونم خونه شما برید بازی کنید
بنی: نخیرم میاد تو برو وسایل هاتو بردار منم خاله رو بندازم رو کولم بریم
آلیشا: آخخ جون *دویدن سمت اتاق مهمان*
ا/ت: یهو محکم لبامو بوسید*
بنی؛ پاشو بریم
ا/ت: نمیام خبب خسته امم
بنی: پاشو بابا لوس
ا/ت: نمیام
بنی: میخوای چیکار کنی؟
ا/ت: بخوابم *یهو رفت منم فکر کردم قهر کرده خیالم راحت شد چند دقیقه بعد با دوتا ساک که یکیش مال من بود اومد و منو انداخت رو کولش*
ا/ت: *سرخ شدن* بنییی دارری چه غلططی میکنیی
*آلیشا اومد*
آلیشا: آخ جوننن
part 7
ا/ت مواد رو حاضر کردم و اولین پنکیک رو انداختم تو ماهی تابه و رفتم پیش آلیشا
در زدم تا بیدارشه
ا/ت: آلیشا؟!..آلیشا بیا صبحونه برات درست کردم *وارد اتاق شدم داشت چشماشو میمالید* صبح بخیر پرنسس
آلیشا: صبح بخیر..صبحونه چیه؟
ا/ت:یک چیزی که دوس داریی
آلیشا: پنکیک؟!
ا/ت: بغلش کردم و بردمش اشپزخونه و نشوندمش رو صندلی جزیره و رفتم تا پنکیک رو چک کنم* دقیقا
واسه پرنسسمون پنکیک درست کردم
آلیشا: هرچقدر که دلم میخواد میتونم بخورم؟!
ا/ت: قلبم اکلیلی شد* هر چقدر که دلت بخواد
آلیشا: عمو بنی هم میخوره؟!
ا/ت: اون دزد پنکیک هاست *چشمک*
*بنی اومد*
بنی: شنیدم یکی گفت دزد پنکیک ها *قلقلک دادن آلیشا*
آلیشا: من نگفتممم خاله گفت *قهقه*
بنی: نگزان نباش نوبت اونم میرسه *بوسیدن لپ آلیشا*
ات: خوب خوابیدی؟!
بنی: سر تکون دادن*
*بعد صبحونه*
بنی: بریم هاکی بازی کنیم *رو به آلیشا*
آلیشا: بریممم..خاله تو نمیای
ا/ت: نه عزیزم من میمونم خونه شما برید بازی کنید
بنی: نخیرم میاد تو برو وسایل هاتو بردار منم خاله رو بندازم رو کولم بریم
آلیشا: آخخ جون *دویدن سمت اتاق مهمان*
ا/ت: یهو محکم لبامو بوسید*
بنی؛ پاشو بریم
ا/ت: نمیام خبب خسته امم
بنی: پاشو بابا لوس
ا/ت: نمیام
بنی: میخوای چیکار کنی؟
ا/ت: بخوابم *یهو رفت منم فکر کردم قهر کرده خیالم راحت شد چند دقیقه بعد با دوتا ساک که یکیش مال من بود اومد و منو انداخت رو کولش*
ا/ت: *سرخ شدن* بنییی دارری چه غلططی میکنیی
*آلیشا اومد*
آلیشا: آخ جوننن
- ۱۶.۲k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط