حال آدم که دست خودش نیست

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلا هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود.
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند، می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند.
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست

آدم تصادف می کند،

با یک اتوبوس خاطره های مست...
دیدگاه ها (۱)

بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکردگریه هم یک ذره از ان...

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیستدر زندگی ام، غیر زمستان...

دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم راحتی نمی خواهم ببینی روی زردم...

یادم نمی آید ولی انگار "بهمن"بود دستت به روی شانه های خسته م...

حدیث قدسی ( ۳)

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها...

حدیث قدسی (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط