ای دل به حدیث راز کمگوی

ای دل، به حدیث راز کم‌گوی
کز پرده گذر، نگار داند
مه را چه نیاز بر فروغ است
آن کس که چراغِ یار داند

ساقی چو به باده جان نوازد
مستانه جهان، بهار داند
دیدگاه ها (۱)

بعد از این روی من و آینه‌ی وصف جمالکه در آنجا خبر از جلوه ذا...

بخت ِ خواب آلودِ مابیدار خواهد شد مگر؟!

چندان گریستیم که هر کس که برگذشتدر اشکِ ما چو دید روان گفت «...

دارم عجب ز نقشِ خیالش که چون نرفتاز دیده‌ام که دَم به دَمش ک...

گر بیدل و بی دستم وز عشق تو پابستمبس بند که بشکستم، آهسته که...

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم بیمارت هزارا...

همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست؟یا چو من هجر تو را هیچ گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط