فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۴۰ ﴾
آنیا با شنیدن صدای پایی که هر لحظه نزدیکتر میشد، لرزش بدنش شدت گرفت. آراد که لرزش شانههای او را زیر دستانش حس میکرد، به خوبی متوجه ترس و بیپناهیاش شد؛ اما به جای عقبنشینی، چشمانش از برقی عجیب درخشید. او بدون معطلی، مچ دست آنیا را گرفت و پیش از آنکه او بتواند اعتراضی کند، او را به سمت در کوچک چوبی که انتهای راهرو قرار داشت کشید.
آنها وارد انباری تاریک و کوچکی شدند که پر از توپهای والیبال و تورهای قدیمی بود. آراد با پا در را بست و در یک چشم به هم زدن، آنیا را بین خودش و دیوار سردِ انباری حبس کرد. فضای اتاق آنقدر کوچک بود که آنیا حتی نمیتوانست به درستی نفس بکشد. صورتش تنها چند سانتیمتر با صورت آراد فاصله داشت.
آنیا با صدایی که از ترس میلرزید، دستهایش را روی سینه پهن آراد گذاشت تا او را عقب بزند: آراد... خواهش میکنم... برو عقب... اگر سارا بفهمه...
اما آراد انگار هیچ صدایی را نمیشنید. بوی عطرِ زنانه و تنِ عرقکردهی آنیا بعد از ورزش، هوش را از سرش برده بود. او با لحنی که از هیجان و تحکم پر بود، زمزمه کرد: سارا قرار نیست چیزی بفهمه... هیچکس قرار نیست بفهمه.
آراد ناگهان دستهای آنیا را بالای سرش روی دیوار میخکوب کرد. نگاهش روی لبهای لرزان آنیا ثابت ماند. در یک لحظه، انگار تمام کنترلش را از دست داد؛ او تسلیمِ کششی شد که از دیشب در قلبش ریشه دوانده بود. آراد با بیرحمی و تمنای همزمان، لبهایش را روی لبهای آنیا گذاشت.
آنیا ابتدا شوکه شد و سعی کرد سرش را بچرخاند، اما قدرتِ بازوان آراد فراتر از توان او بود. در آن تاریکی و سکوت، تنها صدای ضربانِ دیوانهوار قلبِ هر دویشان شنیده میشد. آنیا حس میکرد تمام بدنش داغ شده؛ حسی بین ترس، خشم و یک تحریکِ ناخواسته که تمام وجودش را فلج کرده بود. او در حصارِ مردی گیر افتاده بود که هیچ شباهتی به باربد یا نیما نداشت؛ مردی که برای به دست آوردن چیزی که میخواست، از هیچ مرزی نمیترسید.
وقتی آراد بالاخره کمی عقب کشید، پیشانیاش را به پیشانی آنیا تکیه داد. نفسهای تندش صورت آنیا را نوازش میکرد. با صدایی خشدار گفت: از این به بعد... هر جا بری... هر جا باشی... من همینقدر بهت نزدیکم، آنیا.
آنیا فقط توانست با چشمانی پر از اشک و بهتزده به او خیره شود، در حالی که طعمِ تلخ و شیرینِ آن بوسهی اجباری، تمامِ دنیایش را زیر و رو کرده بود.
…………………
برووووووو حال کن
آنیا با شنیدن صدای پایی که هر لحظه نزدیکتر میشد، لرزش بدنش شدت گرفت. آراد که لرزش شانههای او را زیر دستانش حس میکرد، به خوبی متوجه ترس و بیپناهیاش شد؛ اما به جای عقبنشینی، چشمانش از برقی عجیب درخشید. او بدون معطلی، مچ دست آنیا را گرفت و پیش از آنکه او بتواند اعتراضی کند، او را به سمت در کوچک چوبی که انتهای راهرو قرار داشت کشید.
آنها وارد انباری تاریک و کوچکی شدند که پر از توپهای والیبال و تورهای قدیمی بود. آراد با پا در را بست و در یک چشم به هم زدن، آنیا را بین خودش و دیوار سردِ انباری حبس کرد. فضای اتاق آنقدر کوچک بود که آنیا حتی نمیتوانست به درستی نفس بکشد. صورتش تنها چند سانتیمتر با صورت آراد فاصله داشت.
آنیا با صدایی که از ترس میلرزید، دستهایش را روی سینه پهن آراد گذاشت تا او را عقب بزند: آراد... خواهش میکنم... برو عقب... اگر سارا بفهمه...
اما آراد انگار هیچ صدایی را نمیشنید. بوی عطرِ زنانه و تنِ عرقکردهی آنیا بعد از ورزش، هوش را از سرش برده بود. او با لحنی که از هیجان و تحکم پر بود، زمزمه کرد: سارا قرار نیست چیزی بفهمه... هیچکس قرار نیست بفهمه.
آراد ناگهان دستهای آنیا را بالای سرش روی دیوار میخکوب کرد. نگاهش روی لبهای لرزان آنیا ثابت ماند. در یک لحظه، انگار تمام کنترلش را از دست داد؛ او تسلیمِ کششی شد که از دیشب در قلبش ریشه دوانده بود. آراد با بیرحمی و تمنای همزمان، لبهایش را روی لبهای آنیا گذاشت.
آنیا ابتدا شوکه شد و سعی کرد سرش را بچرخاند، اما قدرتِ بازوان آراد فراتر از توان او بود. در آن تاریکی و سکوت، تنها صدای ضربانِ دیوانهوار قلبِ هر دویشان شنیده میشد. آنیا حس میکرد تمام بدنش داغ شده؛ حسی بین ترس، خشم و یک تحریکِ ناخواسته که تمام وجودش را فلج کرده بود. او در حصارِ مردی گیر افتاده بود که هیچ شباهتی به باربد یا نیما نداشت؛ مردی که برای به دست آوردن چیزی که میخواست، از هیچ مرزی نمیترسید.
وقتی آراد بالاخره کمی عقب کشید، پیشانیاش را به پیشانی آنیا تکیه داد. نفسهای تندش صورت آنیا را نوازش میکرد. با صدایی خشدار گفت: از این به بعد... هر جا بری... هر جا باشی... من همینقدر بهت نزدیکم، آنیا.
آنیا فقط توانست با چشمانی پر از اشک و بهتزده به او خیره شود، در حالی که طعمِ تلخ و شیرینِ آن بوسهی اجباری، تمامِ دنیایش را زیر و رو کرده بود.
…………………
برووووووو حال کن
- ۱۳۵
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط