part 151

part 151
صدای زنونه ای تو سالن بلند شد و دازای چشماشو باز کرد...خوابش اونقدری سبک بود که با صدای نفس کشیدن هم بیدار میشد دیگه چه برسه به یه زن که صداشو انداخته رو سرش!
از رو زمین بلند شد و خواست دستی به چشماش بکشه اما بسته بود...بازم؟
نفس عمیقی کشید و بعد در باز شدو شتاب نور رو به داخل حس کرد و چشماشو بست و با صدای گرفته ای گفت
_ تو کدوم خری هستی؟
زن با قامت بلند سمتش رفت و دست به سینه ایستاد
" پس همون ابلیسی که همه راجبش حرف میزدن تویی...ولی بنظر خیلی بی عرضه میای "
دازای حوصله بحث با زنی که نمیشناخت رو نداشت پس سری تکون داد و خواست دوباره بخوابه اما...
" وقتی یه خانوم باهات حرف میزنه بهتره حواستو جمع کنی بی عرضه "
دازای سرشو بالا گرفت...زن زیبایی بود اما رو عصاب!
_ چی میخوای؟
" این همه مدت شوهر من دنبال تو بوده؟ "
به سردی صحبت می‌کرد و نگاهش تیزی عجیبی داشت...اونقدر سرد بود که دازای گاهی حس می‌کرد یه یخ داره باهاش حرف میزنه
_ من اصلا شوهر تورو نمیشناسم
پوزخندی زد و یهو کریس با عجله واردش شد و با نگاهی ترسیده گفت
" م...مامان! "
زن نگاه زیر چشمی ای به کریس انداخت و نفسشو تخلیه کرد
" چیشده؟ "
" ا...اینجا برای شما خطرناکه "
دازای حالا متوجه ترس کریس شده بود...می‌ترسید بفهمه مردی که جلوشه پسرشه؟ چه خنده دار!
کریس خیلی آروم با اشاره گفت
" دهنتو میبندی...نباید بفهمه! "
دازای آهی کشید و چشماشو بست
یوکی با جدیت سرشو برگردوند و گفت
" کریس ازت میخوام که مارو تنها بزاری "
" ولی... "
اینبار جذبه ی بیشتری به خرج داد و کریس مجبور شد اتاقک سرد و تاریک رو ترک کنه.
" کی هستی؟ "
دازای نیشخند زد
_ ابلیس
یوکی هم متقابل نیشخند زد و سمتش خم شد...لباسش باز بود و وقتی که خم شد به خوبی میشد بدنش رو دید اما دازای حالش از زن جلوش بهم می‌خورد
" ابلیس؟ تو چطور میتونی همسر منو نشناسی ابلیس؟! "
_ فقط میدونم مدیر شناخته شده
یوکی هومی کشید و دستشو روی زنجیر گذاشت
" همه چیو برام میگی "
_ من چیزی نمیدونم
با بیخیالی گفت که یوکی لبخند زد...خیلی خجالت اوره که بخواد اعتراف کنه رفتارش و طرز گفتارش به مادرش کشیده...انگار داشت با یه نسخه از خودش صحبت می‌کرد اونم راحت گول نمی‌خورد!
" اون هیچوقت کسی که چیزی نمیدونه رو زنده نگه نمیداره...یا یه چیزی ازت میخواد یا تو یه چیزی میدونی "
_ میخواد براش کار کنم
اونقدر بیخیال جواب میداد که یوکی آهی کشید و صاف ایستاد
" یه بی عرضه به چه درد میخوره؟ "
_ نمیدونم...برو از همون همسر عزیزت بپرس که چرا منو زنده گذاشته
" تهش پسرم جونتو بگیره...ابلیس! "
با تمسخر گفت و دازای سرشو انداخت پایین و آروم زمزمه کرد
_ کاش میشد حداقل یه بار هم به من بگی...به من بگی پسرم!
یوکی نگاهی بهش انداخت و اخم کمرنگی کرد
" چیزی گفتی بی عرضه؟ "
_ گمشو بیرون هر&زه
سرشو بالا آورد و حالا اون نگاه خندون قبلی نبود...نگاهی پر از کینه و نفرت سرخ به رنگ خون!
یوکی شوکه شد و با تعجب بهش نگاه کرد
" تو...چطور جرعت میکنی! "
دازای از لای دندون هاش غرید
_ گورتو گم کن
سرخی نگاهش زننده بود و یوکی رو یاد یه کی مینداخت ولی...ولی کی؟
یوکی یک قدم سمتش رفت و به گرگ زخمی جلوش که حالا از گرسنگی فریاد می‌زد رفت و نشست و دستشو سمتش برد که دازای عقب کشید
_ دست کثیفت رو به من نزن...دستایی که اون پسرو بغل گرفتن و بزرگش کردنو به من نزن
یوکی اخمش عمیق شد و پرسید
" تو کی هستی؟ "
_ منتظر روزیم که بیوفتی به دست پام و ازم بخوای جونتو ببخشم...و من با لذت ذره ذره جون بی ارزشت رو ازت بگیرم
با جنون لب زد که یوکی سیلی ای تو گوشش خوابوند
" بهتره به خودت افتخار کنی که منو دیدی بی عرضه... "
با کفش پاشنه بلندش محکم زد تو صورتش که گوشه لبش‌ زخمی شد و کمی گونه اش خراش برداشت اما مهم نبود...جنون گرفته بودش...دلش برای پدر ساده اش میسوخت...چرا باید گیر همچین زنی میوفتاد؟ اگه با مادرش ازدواج نمی‌کرد نه دازایی وجود داشت و نه اون میمرد...
زن نگاهی به ناخن هاش انداخت و نگاه پر تمسخر بهش انداخت
" بیچاره! "
با قدم های آهسته و شمرده از اتاق بیرون رفت و دازای به جای خالیش خیره شد.
................................................
مدتی طولانی گذشت و دیگه تو اون اتاق نبود...یه اتاق بهتر داشت که فقط زنجیر بهش وصل بود و دازای بهشون حق میداد چون خودشم مطمئن بود اگه آزاد باشه اون زن اون پسر رو میکشه.
برگه ها جلوش بود و کریس رو به روش نشسته بود
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط