عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت²⁸
آروم چشمامو باز کردم.
ساعت چنده؟..دیرم شده!
یهو یادم اومد امروز تعطیله.
نفس راحتی کشیدم و روی تخت نشستم.
گوشیمو از روی میز برداشتم.
پیام جونگ کوک و باز کردم.
_امروز یه کاری داشتم..حتما تا شب میام،اگه اتفاقی افتاد حتما بهم زنگ بزن،زود خودمو می‌رسونم
با پیام بعدی چشمام گرد شد.
پیام از طرف یه مرد به اسم "یون هو" بود.
_سلام..دلم برات خیلی تنگ شده..امروز تازه رسیدم کره،حتی نمیدونم با چه رویی بهت بگم می‌خوام ببینمت
و بعد لوکیشن یه کافه رو فرستاده بود
_اگه هم نیای..درکت میکنم
این کیه؟..
پروفایل شو باز کردم.
یه مرد قد بلند با موهای خرمایی رنگ،چشمهای کشیده و لب قلبی شکل.
گوشی ناخودآگاه از دستم افتاد.
چند تا تصویر ناواضح از اون مرد اومد جلوی چشمم.
چرا..چرا قلبم یهو تیر کشید؟..
خم شدم،گوشی رو برداشتم و نفس عمیقی کشیدم.
بعد از اینکه یه دوش کوچیک گرفتم از اتاق رفتم بیرون.
یهو چشمم افتاد به هانی.
حتی روز تعطیل هم باید تحملش کنم.
روی کاناپه نشسته بود و داشت با گوشی حرف میزد.
_اوپااا،بهت که گفتمم،دیروز تو مهمونی بودم نتونستم جواب بدممم،اوپـ..
گوشی رو روش قطع کرد.
حتما دوست پسرشه.
هوفی کشید دستشو گذاشت روی صورتش.
به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
سرشو به سمتم چرخوند.
تا منو دید مثل همیشه یه لبخند فیک مسخره زد و گفت:صبح بخیررر
منم به زور لبخندی روی لبم آوردم و گفتم:صبح بخیر
خدمتکار دوتا قهوه گذاشت روی میز و گفت:بفرمایید
یکی از قهوه ها رو برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم.
از هانی بپرسم اون مرد کیه؟
شاید بشناسه.
قهوه رو گذاشتم روی میز و گفتم:تو کسی به اسم یون هو میشناسی؟...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۴۰)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

p12✂✂بیو مارسل صبح با سر درد شدید از خواب بیدار شدم با اون ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط