دلم برای کودکیم تنگ شده...

دلم برای کودکیم تنگ شده...
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه ی آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود....
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
دیدگاه ها (۲)

سراغ از من نمیگیری ،چی شد افتادم از چشمت ؟منم فانوس لبخندت ...

سلامتی مادری که:هم مادر بود، هم پدر !!!!!هم مریض بود، هم سال...

اوووووووف درد داره

ابشار رنگین کمان پل ازادگان شوشتر

(Just a game?)Part32دو روز گذشته بود و امروز پرواز داشتم لبا...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط