سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت چهلم | وقتی کلاغها پرواز کردند
باد سرد از دهانهی پناهگاه زیرزمینی میوزید.
دانیال با دفتر چرمی در دست، آرام از پلههای سنگی پایین رفت.
آرمان و افرادش دنبالش رفتند.
آوا هم، با وجود تمام التماسهای آرمان، عقب نماند.
این بار دیگر نمیخواست کسی حقیقت را به جای او زندگی کند.
---
پناهگاه...
شبیه یک آرشیو بزرگ بود.
قفسههای آهنی، پروندههای قدیمی، عکسها، اسناد مالی و نامههایی که تاریخشان به دهها سال قبل برمیگشت.
در انتهای سالن...
یک صندوق آهنی بزرگ قرار داشت.
همان صندوق سیاه.
دانیال کلید نقرهای را از دست آوا گرفت و قفل را باز کرد.
داخل صندوق...
نه طلا بود...
نه پول...
فقط صدها سند و نوار ضبطشده.
همهی جنایتهای خاندانهای مافیایی.
همهی خیانتها.
همهی قتلها.
مدارکی که اگر منتشر میشد، امپراتوری همهی آنها را نابود میکرد.
دانیال با خنده گفت:
ـ «برای همین، همه حاضر بودن همدیگه رو بکشن.»
---
آرمان جلو آمد.
ـ «این اسناد رو بده.»
ـ «نه.»
ـ «با این مدارک، میشه این چرخه رو تموم کرد.»
دانیال لبخند زد.
ـ «من نمیخوام تمومش کنم...»
چشمهایش از خشم پر شد.
ـ «میخوام همه با هم سقوط کنن.»
او فندکش را روشن کرد.
خواست دفتر را آتش بزند.
اما...
شلیک!
گلوله از کنار دستش رد شد.
دفتر روی زمین افتاد.
آوا بود.
دستانش هنوز میلرزید.
اما این بار...
هدفش را از روی ترس انتخاب نکرده بود.
از روی تصمیم.
---
دانیال با ناباوری به او نگاه کرد.
ـ «تو...»
آوا آرام گفت:
ـ «دیگه اجازه نمیدم کسی زندگی منو با نفرت اداره کنه.»
---
در همان لحظه، نیروهای پلیس ویژه که آرمان از قبل مخفیانه خبر کرده بود، وارد پناهگاه شدند.
افراد گارد سایه و افراد دانیال یکییکی دستگیر شدند.
دانیال، قبل از دستگیری، آخرین نگاهش را به آوا انداخت.
نه از روی نفرت...
از روی حسرت.
---
چند ساعت بعد...
بیمارستان.
آوا با چشمهای خسته پشت اتاق عمل ایستاده بود.
چراغ قرمز خاموش شد.
پزشک بیرون آمد.
لبخند زد.
ـ «عمل موفقیتآمیز بود.»
اشک از چشمهای آوا سرازیر شد.
پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت.
همانجا روی صندلی نشست و با هر دو دست صورتش را پوشاند.
این بار...
اشکهایش از سرِ آرامش بود.
---
سه هفته بعد...
باران بهاری، شهر را شسته بود.
کاوه روی نیمکتی کنار دریاچه نشسته بود.
هنوز جای زخم روی سینهاش درد میکرد.
صدای قدمهایی آمد.
آوا.
لباس سادهی سفید پوشیده بود.
کنارش نشست.
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد آوا لبخند زد.
ـ «هنوزم فکر میکنی من ازت متنفر میشم؟»
کاوه آرام خندید.
ـ «گاهی هنوز میترسم.»
آوا دستش را در دست او گذاشت.
ـ «دیگه نترس.»
کاوه با ناباوری به او نگاه کرد.
آوا ادامه داد:
ـ «تو از همون شب، وقتی منو از آتیش بیرون آوردی... قهرمان قصهم شدی.»
کاوه چیزی نگفت.
فقط دست آوا را محکمتر گرفت.
---
چند متر آنطرفتر...
آرمان ایستاده بود.
از دور، آن دو را نگاه میکرد.
لیانا کنارش آمد.
ـ «نمیری پیششون؟»
آرمان لبخند تلخی زد.
ـ «بعضی آدمها رو...»
نگاهش را از آوا برنداشت.
ـ «اونقدر دوست داری که خوشحال بودنشون، از داشتنشون مهمتر میشه.»
بعد آرام برگشت و دور شد.
بدون اینکه آوا او را ببیند.
---
چند ماه بعد...
بیشتر خاندانهای مافیایی با اسناد صندوق سیاه از هم پاشیدند.
نیما، بعد از اعتراف کامل، مجازاتش را پذیرفت.
قبل از رفتنش فقط یک بار به کاوه گفت:
ـ «اگه یه روز تونستی... منو ببخش.»
کاوه جواب نداد.
اما این بار...
برای اولین بار، پشت سر برادرش دعا کرد.
---
غروب...
آوا و کاوه کنار همان درختی ایستاده بودند که اولین بار کلاغ روی شاخهاش نشسته بود.
یک کلاغ سیاه پر زد.
روی شاخه نشست.
قار...
قار...
بعد بالهایش را باز کرد و به آسمان رفت.
آوا لبخند زد.
ـ «فکر میکنی چرا همیشه کلاغ؟»
کاوه به آسمان نگاه کرد.
ـ «چون همه فکر میکنن کلاغ، نشونهی تاریکیه...»
به آوا نگاه کرد.
ـ «در حالی که گاهی، فقط راه خونه رو بهتر از بقیه بلده.»
آوا لبخند زد.
آرام گونهی کاوه را لمس کرد.
و این بار...
خودش فاصله را از بین برد.
بوسهای آرام روی لبهایش نشست.
نه از روی هیجان...
از روی انتخاب.
---
کلاغ از روی شاخه پر کشید.
و برای اولین بار...
آسمان، دیگر تاریک به نظر نمیرسید.
پارت چهلم | وقتی کلاغها پرواز کردند
باد سرد از دهانهی پناهگاه زیرزمینی میوزید.
دانیال با دفتر چرمی در دست، آرام از پلههای سنگی پایین رفت.
آرمان و افرادش دنبالش رفتند.
آوا هم، با وجود تمام التماسهای آرمان، عقب نماند.
این بار دیگر نمیخواست کسی حقیقت را به جای او زندگی کند.
---
پناهگاه...
شبیه یک آرشیو بزرگ بود.
قفسههای آهنی، پروندههای قدیمی، عکسها، اسناد مالی و نامههایی که تاریخشان به دهها سال قبل برمیگشت.
در انتهای سالن...
یک صندوق آهنی بزرگ قرار داشت.
همان صندوق سیاه.
دانیال کلید نقرهای را از دست آوا گرفت و قفل را باز کرد.
داخل صندوق...
نه طلا بود...
نه پول...
فقط صدها سند و نوار ضبطشده.
همهی جنایتهای خاندانهای مافیایی.
همهی خیانتها.
همهی قتلها.
مدارکی که اگر منتشر میشد، امپراتوری همهی آنها را نابود میکرد.
دانیال با خنده گفت:
ـ «برای همین، همه حاضر بودن همدیگه رو بکشن.»
---
آرمان جلو آمد.
ـ «این اسناد رو بده.»
ـ «نه.»
ـ «با این مدارک، میشه این چرخه رو تموم کرد.»
دانیال لبخند زد.
ـ «من نمیخوام تمومش کنم...»
چشمهایش از خشم پر شد.
ـ «میخوام همه با هم سقوط کنن.»
او فندکش را روشن کرد.
خواست دفتر را آتش بزند.
اما...
شلیک!
گلوله از کنار دستش رد شد.
دفتر روی زمین افتاد.
آوا بود.
دستانش هنوز میلرزید.
اما این بار...
هدفش را از روی ترس انتخاب نکرده بود.
از روی تصمیم.
---
دانیال با ناباوری به او نگاه کرد.
ـ «تو...»
آوا آرام گفت:
ـ «دیگه اجازه نمیدم کسی زندگی منو با نفرت اداره کنه.»
---
در همان لحظه، نیروهای پلیس ویژه که آرمان از قبل مخفیانه خبر کرده بود، وارد پناهگاه شدند.
افراد گارد سایه و افراد دانیال یکییکی دستگیر شدند.
دانیال، قبل از دستگیری، آخرین نگاهش را به آوا انداخت.
نه از روی نفرت...
از روی حسرت.
---
چند ساعت بعد...
بیمارستان.
آوا با چشمهای خسته پشت اتاق عمل ایستاده بود.
چراغ قرمز خاموش شد.
پزشک بیرون آمد.
لبخند زد.
ـ «عمل موفقیتآمیز بود.»
اشک از چشمهای آوا سرازیر شد.
پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت.
همانجا روی صندلی نشست و با هر دو دست صورتش را پوشاند.
این بار...
اشکهایش از سرِ آرامش بود.
---
سه هفته بعد...
باران بهاری، شهر را شسته بود.
کاوه روی نیمکتی کنار دریاچه نشسته بود.
هنوز جای زخم روی سینهاش درد میکرد.
صدای قدمهایی آمد.
آوا.
لباس سادهی سفید پوشیده بود.
کنارش نشست.
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد آوا لبخند زد.
ـ «هنوزم فکر میکنی من ازت متنفر میشم؟»
کاوه آرام خندید.
ـ «گاهی هنوز میترسم.»
آوا دستش را در دست او گذاشت.
ـ «دیگه نترس.»
کاوه با ناباوری به او نگاه کرد.
آوا ادامه داد:
ـ «تو از همون شب، وقتی منو از آتیش بیرون آوردی... قهرمان قصهم شدی.»
کاوه چیزی نگفت.
فقط دست آوا را محکمتر گرفت.
---
چند متر آنطرفتر...
آرمان ایستاده بود.
از دور، آن دو را نگاه میکرد.
لیانا کنارش آمد.
ـ «نمیری پیششون؟»
آرمان لبخند تلخی زد.
ـ «بعضی آدمها رو...»
نگاهش را از آوا برنداشت.
ـ «اونقدر دوست داری که خوشحال بودنشون، از داشتنشون مهمتر میشه.»
بعد آرام برگشت و دور شد.
بدون اینکه آوا او را ببیند.
---
چند ماه بعد...
بیشتر خاندانهای مافیایی با اسناد صندوق سیاه از هم پاشیدند.
نیما، بعد از اعتراف کامل، مجازاتش را پذیرفت.
قبل از رفتنش فقط یک بار به کاوه گفت:
ـ «اگه یه روز تونستی... منو ببخش.»
کاوه جواب نداد.
اما این بار...
برای اولین بار، پشت سر برادرش دعا کرد.
---
غروب...
آوا و کاوه کنار همان درختی ایستاده بودند که اولین بار کلاغ روی شاخهاش نشسته بود.
یک کلاغ سیاه پر زد.
روی شاخه نشست.
قار...
قار...
بعد بالهایش را باز کرد و به آسمان رفت.
آوا لبخند زد.
ـ «فکر میکنی چرا همیشه کلاغ؟»
کاوه به آسمان نگاه کرد.
ـ «چون همه فکر میکنن کلاغ، نشونهی تاریکیه...»
به آوا نگاه کرد.
ـ «در حالی که گاهی، فقط راه خونه رو بهتر از بقیه بلده.»
آوا لبخند زد.
آرام گونهی کاوه را لمس کرد.
و این بار...
خودش فاصله را از بین برد.
بوسهای آرام روی لبهایش نشست.
نه از روی هیجان...
از روی انتخاب.
---
کلاغ از روی شاخه پر کشید.
و برای اولین بار...
آسمان، دیگر تاریک به نظر نمیرسید.
- ۱۰۳
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط