BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 14 🍷
(ادامه ی پارت 14)

ویو ا/ت:
وقتی جونگکوک از اتاق رفت، دوباره به گوشی نگاه کردم.
پیام جدیدی آمده بود.
«فردا ساعت ۱۰.»
بعد یک آدرس فرستاده شد.
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد:
«اگر جئون جونگکوک را همراه خودت بیاوری، دیگر هیچ‌وقت حقیقت را نمی‌فهمی.»
به صفحه خیره شدم.
پس باید تنها می‌رفتم.
اما اگر این یک تله بود چی؟
اگر واقعاً می‌خواستند منو ببرن چی؟
گوشی رو پایین آوردم.
نباید به جونگکوک می‌گفتم.
اما...
صدای خودش توی ذهنم پیچید:
_ «تا وقتی اینجایی، نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه.»
چشم‌هام رو بستم.
«ببخشید...»
آروم زمزمه کردم.
«ولی باید خودم حقیقت رو بفهمم.»
صبح روز بعد...
ساعت ۹:۴۵.
در راهرو قدم می‌زدم.
آروم و بی‌صدا.
همه‌چیز طبق نقشه پیش می‌رفت.
یا حداقل...
این چیزی بود که فکر می‌کردم.
از کنار یکی از محافظ‌ها رد شدم.
مرد فقط برای چند لحظه نگاهم کرد.
بعد سرش رو پایین انداخت.
من ادامه دادم.
اما وقتی به پیچ راهرو رسیدم...
صدای جونگکوک از پشت سرم اومد.
_ «کجا می‌ری؟»
خشکم زد.
آروم برگشتم.
جونگکوک چند متر دورتر ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی من بود.
«هیچ‌جا.»
_ «ساعت ده صبح، با کفش و لباس بیرون رفتن؟»
سکوت کردم.
جونگکوک چند قدم جلو اومد.
_ «دروغ گفتن رو خوب یاد نگرفتی.»
قلبم تند زد.
«من فقط می‌خواستم...»
ناگهان گوشی‌ام لرزید.
هر دو به صفحه نگاه کردیم.
یک پیام جدید.
«اگر جئون جونگکوک الان کنارت ایستاده، به پنجره‌ی سمت راست نگاه کن.»
آروم سرم رو چرخوندم.
پنجره‌ی سمت راست...
پشت شیشه، یک ماشین مشکی پارک شده بود.
همون لحظه ماشین حرکت کرد و از محوطه خارج شد.
رنگ از صورتم پرید.
جونگکوک متوجه شد.
_ «چی دیدی؟»
«هیچی...»
این بار صدای خودم هم می‌لرزید.
جونگکوک گوشی رو از دستم نگرفت.
فقط گفت:
_ «گوشیت رو بهم بده.»
«نه.»
برای اولین بار خودم مقابلش ایستادم.
جونگکوک چند لحظه خیره نگاهم کرد.
_ «ا/ت...»
«من باید بدونم پدرم چرا مرد.»
صدایم لرزید.
«تو گفتی خودمون حقیقت رو پیدا می‌کنیم.»
مکث کردم.
«پس بذار این بار خودم دنبالش برم.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش سردتر شد.
_ «این چیزی نیست که فکر می‌کنی.»
«از کجا می‌دونی؟»
سکوت.
_ «چون کسی که این پیام‌ها رو می‌فرسته، دنبال حقیقت نیست.»
چشم‌هاش رو به صفحه گوشی دوخت.
_ «دنبال اینه که تو رو از من جدا کنه.»
قلبم لرزید.
«شاید چون تو دلیل تمام این اتفاقاتی.»
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد آرام گفت:
_ «شاید.»
نگاهش رو از من گرفت.
_ «اما اگه می‌خوای حقیقت رو پیدا کنی، حداقل این اشتباه رو نکن که فکر کنی دشمنِ تو، لزوماً همون کسیه که ازش متنفری.»
حرفش توی ذهنم موند.
دشمن من... لزوماً همون کسی نیست که ازش متنفرم؟
پس...
من باید به چه کسی شک می‌کردم؟

ادامه دارد

پارتِ بعدی هم ادامه ی همین پارته یعنی پایانِ پارت 14💜🇰🇷
حمایت کنید
دیدگاه ها (۰)

BAD BOY LOVER 💋Part 14🍷ویو جونگکوک:ا/ت فکر می‌کرد من متوجه ت...

BAD BOY LOVER 💋Part 14 🍷ویو ا/ت:نیمه‌های شب بود.عمارت در سکو...

BAD BOY LOVER 💋Part 13🍷ادامه ی پارت 13 هستس چون جا نبود اینج...

هتل ۴۰۴ p.3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط