چند پارتی
چند پارتی
«قلب یخی و دختر آفتابی»
بعد از اون دیدار اتفاقی…
هیچکدوم دیگه حرفی نزدن.
اما دنیا همونجا تموم نشد… فقط بینشون سکوت سنگینتری افتاد.
جونگکوک نمیتونست اون جمله رو از یادش ببره: «یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم…»
یک شب…
ات تنها از کنار خیابون رد میشد.
چراغهای شهر خیس از بارون بودن.
ناگهان صدای قدمهایی پشت سرش اومد.
ـ «ات…»
ایستاد.
نچرخید.
جونگکوک نزدیکتر شد: ـ «فقط یه دقیقه… لطفاً.»
ات بالاخره برگشت.
چشم تو چشم…
این بار هیچ غروری نبود.
نه اون پسر سرد… نه اون دختر لجباز.
فقط دو آدم خسته.
جونگکوک آروم گفت: ـ «من اشتباه کردم… نه فقط اون روز… از اول.»
ات چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد: ـ «من فکر میکردم دور نگه داشتن تو یعنی محافظتت کردم… ولی در واقع فقط ازت گرفتمت.»
صدایش شکست.
ـ «و این بزرگترین اشتباهم بود.»
ات نفسش لرزید.
ـ «من هم دیگه اون دختر قبلی نیستم…»
جونگکوک جلوتر رفت، خیلی آروم: ـ «منم اون آدم قبلی نیستم… ولی هنوز تو رو میخوام.»
سکوت…
بارون شروع شد.
ات نگاهش رو پایین انداخت: ـ «اگه دوباره درد داشته باشه چی؟»
جونگکوک بدون مکث: ـ «این بار با هم درد میکشیم… نه جدا.»
برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد…
بعد ات خیلی آروم یک قدم جلو رفت.
دستش لرزید…
و دست جونگکوک رو گرفت.
این بار نه فرار بود… نه جدایی.
فقط یه انتخاب.
جونگکوک آروم گفت: ـ «نمیذارم دوباره گمت کنم.»
ات خیلی آهسته جواب داد: ـ «این بار خودم هم نمیخوام برم…»
.....
«قلب یخی و دختر آفتابی»
بعد از اون دیدار اتفاقی…
هیچکدوم دیگه حرفی نزدن.
اما دنیا همونجا تموم نشد… فقط بینشون سکوت سنگینتری افتاد.
جونگکوک نمیتونست اون جمله رو از یادش ببره: «یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم…»
یک شب…
ات تنها از کنار خیابون رد میشد.
چراغهای شهر خیس از بارون بودن.
ناگهان صدای قدمهایی پشت سرش اومد.
ـ «ات…»
ایستاد.
نچرخید.
جونگکوک نزدیکتر شد: ـ «فقط یه دقیقه… لطفاً.»
ات بالاخره برگشت.
چشم تو چشم…
این بار هیچ غروری نبود.
نه اون پسر سرد… نه اون دختر لجباز.
فقط دو آدم خسته.
جونگکوک آروم گفت: ـ «من اشتباه کردم… نه فقط اون روز… از اول.»
ات چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد: ـ «من فکر میکردم دور نگه داشتن تو یعنی محافظتت کردم… ولی در واقع فقط ازت گرفتمت.»
صدایش شکست.
ـ «و این بزرگترین اشتباهم بود.»
ات نفسش لرزید.
ـ «من هم دیگه اون دختر قبلی نیستم…»
جونگکوک جلوتر رفت، خیلی آروم: ـ «منم اون آدم قبلی نیستم… ولی هنوز تو رو میخوام.»
سکوت…
بارون شروع شد.
ات نگاهش رو پایین انداخت: ـ «اگه دوباره درد داشته باشه چی؟»
جونگکوک بدون مکث: ـ «این بار با هم درد میکشیم… نه جدا.»
برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد…
بعد ات خیلی آروم یک قدم جلو رفت.
دستش لرزید…
و دست جونگکوک رو گرفت.
این بار نه فرار بود… نه جدایی.
فقط یه انتخاب.
جونگکوک آروم گفت: ـ «نمیذارم دوباره گمت کنم.»
ات خیلی آهسته جواب داد: ـ «این بار خودم هم نمیخوام برم…»
.....
- ۱۷۷
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط