امان از کژی ها و ناراستی ها

امان از کژی ها و ناراستی ها
امان از عقده ها
امان از حرفهایی که در سینه جمع میشوند و هیچ وقت گوشی برای شنیدن و ذهن و قلبی برای درک کردن پیدا نمیکنی
دردهایی که جمع میشوند و در مسیرزندگی در تنهایی ها و بی کسی ها مانند یک تابلو راهنما مسیر جدبدی را پیش رویت باز میکنند
و یا در سر دوراهی ها مسیری را پیش پایت میگذارند که هیچ گاه راه رفتن در آن را باور نداشتی
چقدر به گرمی آن دست ها نیاز داشتم
چقدر سردم بود
دوست داشتم صورتم در میان ان دست ها باقی بماند
شعر فروغ الزمان در ذهنم تداعی شد
(من سردم است و گویا هیچ گاه ....)
چه لذت و کیف مگویی داشت خیره در صورت مادمازل به حالت لبهایش نگاه کردن که ناگهان یاد مستی
احساس خیانت را چنان درونم زنده کرد که از خودم از بخت و اقبالم متنفر شدم و ان لحظه بود که فهمیدم هیچ گاه نمیتوان در مورد انکه خیانت میکند به قضاوت صحیح رسید
و کلام امیرالمومنین که هر فریب خورده ای را نمیتوان سرزنش کرد
گفتم خانوم اروریان ...گفت اجازه میدهم آناهیتا یا آناجان صدایم کنی
بله به شما اجازه میدهم آناهیتا صدایم کنی
معدود هستند افرادی که مرا با نام کوچک صدا میکنند ولی شما در محافل خصوصی میتوانی این اجازه را به شما میدهم ...
راحت ترم که شما مرا با نام کوچک صدا کنی
آناهیتا
یا
آناجان
انقدر براین که بر اجازه دارم با نام کوچک صدایش کنم بر سرم منت گذاشت
که هر که نمیدانست سالها به التماس کرده ام تا اجازه دهد به نام کوچک صدایش کنم
قدرت داشت و مرا مسحور خودش کرده بود ...
دوباره در چشمانش خیره شدم و با داستانم دستهایش را بر روی صورتم نگه داشتم . کاش تاابد صورتم در میان هرم یک محبت و عشق گر میگرفت ولی افسوس چنین دستانی را هر گز لمس نکرده ام هیچ گاه فرصت داشتن بک زندگی عاشقانه را نداشتم.
آنانکه خود را عقل کل می دانند به کینه ای که هنوز علتش را نمیدانم اجازه داشتن عشق و زندگی عاشقانه را به من ندادند و مرا از زیباترین نعمت خدا محروم کردند . امروز هم میگویند چشمت کور و دندت نرم به حرف ما گوش ندهی ولی مگر میتوانستم تنهایی به خاستگاری برم ...؟؟؟
چشمان خانوم اروریان پر از احساس بود ولی برای من نبود
در نی نی چشمانش در برق چشمانش خودش را می دیدم و علاقه اش به رشد کار و حرفه اش
چشمات مستی را از نزدیک ندیده بودم ولی انچه در عکس ها میدیدم چشمانش زیباترین چشمان دنیا بود
باز هم حس خیانت ...
.هیچ وقت چشمان پر محبت و پر احساسی سرمایه زندگیم نبود شاید من توان و اعتماد به نفس.ولیاقت داشتن یک قلب یک چشم عاشق را نداشتم که کائنات مرا محروم گذاشت
با حال زمزمه و اواز گفتم
چشات از جنس مرغوبه چقد حال چشات خوبه...
و دستان رزیتا را از صورتم بر داشتم و گفتم ...
پایان ۲۴
دیدگاه ها (۰)

حال زمزمه و اواز ترانه شاهرخ را خواندمچشات از جنس مرغوبه چقد...

ولی باور کن همبن نرگس وقتی مرا دید بیش از یک ساعت در بغل من ...

بلند خندیدم و گفتمنه اصلا اهل شراب نیستم اگر مطلبی هم از می ...

فوق العاده بدبین هستم و تنها چیزی را باوردارم میکنم که می ب...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۸

مرد بی رحم

پارت دوم #فقط_تو پارت اولش(https://wisgoon.com/p/ISBRLNHI50/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط