Part

Part⁴²
ا.ت ویو:
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم و مستقیم رفتم توی تخت و با اتفاقی که افتاده بود فکر میکرد.. با مرور هر ثانیه از اون اتفاق گونه هام سرخ میشدن و داغ میکردم..واقعا حس خوبی بود..دیگه بعد از اون ب*وسه فهمیدم که واقعا این مرد رو دوست دادم اونم خیلی زیاد.. میخواستم هر موقع که دیدمش حسمو بهش بگم..اما مطمعن نبودم چه اتفاقی میوفته..
صبح بود و توی حیاط عمارت داشتم برای خودم چرخ میزد..هوا ابری و سرد بود..سمت گل های زر عمارت رفتم همشون سفید بودن دستی بهشون کشیدم که دستم به یکی از خار گلها گیر کرد و بریده شد..دستمو بالا اوردم و نگاهی به زخم روی دستم کردم که داشت ازش خون میرفت..همون جور که نگاه دستمو میکردم..دستی دستمو گرفت و به سمت خودش کشوند..سرم رو بلند کردم..خودش بود جونگ کوک..دستمو گرفته بود و نگاهش میکرد..پارچه‌ای از جیبش دراورد و گرفت روی زخمم و فشار داد..از دردش صورتمو جمع کردم..نگاهی بهم انداخت و دوباره مشغول شد..دستمو با اون پارچه بست..بعد از اتمام کارش دستمو نگاه کردم و گفتم
ا.ت:خیلی ممنونم
نگاهش کردم تصمیم گرفتم که احساسمو بهش بگم..نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم
ا.ت:من میخواستم یه چیزی بهتون بگم
جونگ کوک منتظر نگاهم میکرد
ا.ت:من..من چند وقته که خیلی..خیلی از شما..
حرفم تموم نشده بود که سروکله جیمین پیداش شد و نتونستم ادامه حرفمو بگم
جیمین:ببخشید مزاحم میشم ولی کار مهمی با هاتون دارم
و نگاه جونگ کوک کرد..جونگ کوک ازم فاصله گرفت و رفت سمت جیمین..چیزی به همدیدگه گفتن جونگ کوک چرخید سمتم و گفت
کوک:ادامه حرفتون رو میتونید بعد از شام بیاید به اتاقم و بهم بگید
سری تکون دادم گفتم
ا.ت:اوه باشه
و اونجا رو ترک کردن و سوار ماشین شدن و رفتن..نفسی صدا دار کشیدم و رفتم داخل عمارت..بعد از شام رفتم توی اتاقم..کمی به حرفی که میخواستم بزنم فکر کردم و اماده شدم که برم پیشش..در اتاق رو باز کردم و رفتم سمت اتاقش هوا بارونی بود و صدای رعد برق کل عمارت رو در بر گرفته بود..رفتم سمت اتاق خوابش در زدم و اجازه ورود خواستم اجازه داد و وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم..الان که همه جا روشن بود اتاق رو واضح میدیدم بزرگ و زیبا..با چیزی که فکر میکردم فرق داشت..نگاهی به جونگ کوک کردم که روی مبل کنار پنچره نشسته.. یه لباس سفید با شلوار مشکی پوشیده بود..رفتم سمتش..نگاهی بهم انداخت گفت
کوک:خب ادامه حرفتو بزن
استرس گرفته بودم ولی نفس عمیق کشیدم گفتم
ا.ت:من اومدم بگم که..کتابی که بهم دادین خیلی بدردم خورد ممنونم
نمی تونستم حقیقت رو بهش بگم..واقعا برام سخت بود..جونگ کوک به مبل تکیه داد و گفت
کوک:فقط همینو میخواستی بگی
نگاش کردم که گفت
کوک:باشه ولی...
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
دیدگاه ها (۶)

Part⁴³ا.ت ویو:نگاهش کردم که گفتکوک:باشه ولی فکر کنم قرار بود...

Part ⁴⁴ا.ت ویو:جونگ کوک کمی مکث کرد و گفتکوک:تو دیر خوابیدی ...

Part ⁴¹ا.ت ویو: عکسی روی میز اتاق نظرم رو جلب کرد سمت عکس رف...

Part⁴⁰هر کاری کردم نتونست نتونستم لبخندمو جمع کنمبعد از اون ...

از زبان نویسندهتا اینکه یه روز بخاطره کارای مخفیانه جین شرکت...

از زبان ا/تبرگشتم و رفتم... دیگه مهم نبود برام..رفتم پیشه بق...

Part ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط