حضرت آدم وقتی داشت از بهشت بیرون میرفت خدا بهش گفت:نازنین

حضرت آدم وقتی داشت از بهشت بیرون میرفت خدا بهش گفت:نازنینم آدم با تو رازی دارم اندکی پیشتر آی........
آرام آرام و نجیب آمد پیش،زیر چشمی به خدا مینگریست،محو لبخند غم آلود خدا،دلش انگار گریست....
گفت:نازنینم آدم یاد من باش که بس تنهایم،بغض آدم ترکید به خدا گفت:من به اندازه ی گلهای بهشت،من به اندازه ی عرش.....نه......نه به اندازه ی تنهاییت ای هستی من دوستت دارم،آدم کوله اش را برداشت خسته و سخت قدم برمیداشت،زیر لبهای خدا باز شنید،نازنینم آدم نه به اندازه ی تنهایی من،نه به اندازه ی گلهای بهشت که به اندازه ی یک دانه ی گندم.........

تو فقط یادم باش.....
دیدگاه ها (۳)

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ، ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﻧﯿﺎﮐﻢ ...

دانشمندی 27 سال پیش کشف کرد که قرص آهن را همراه با #نان نبای...

ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯿﻦ ﺫﮐﺮ ﻻﺍﻟﻪ ﺍﻻ ﺍﻟﻠﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﮐﺎﻣﻠﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡﺗﻠﻔﻆ ﺵ ﻟﺐ...

دوست خدا بودن سخت نیست پیرمردی هر روز تو محله میدید پسرکی با...

Art under the shadow of =زیر سایه ی هنرPart:4تهیونگ:"من همه ...

زیاد استقبال نمیشه متاسفانه پارت سه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط