سناریو وقتی بچهتون راه میره
سناریو | وقتی بچهتون راه میره...
پارت اول
چان:
چان روی زمین نشسته بود، یه اسباببازی توی دستش، و با یه لبخند خسته ولی عاشقانه داشت به بچهتون نگاه میکرد که داشت تلاش میکرد رو پاهاش بایسته.
چان:
"بیا بابایی، تو میتونی! فقط یه قدم کوچولو!"
بچهتون با اون پاهای کوچیک و لرزونش تقلا کرد، یه کم به جلو خم شد، تعادلش بهم خورد، ولی به جای زمین خوردن، یه قدم برداشت.
چان یهو نفسشو حبس کرد، چشماش گشاد شد، بعد با یه صدای بلند رو به تو گفت:
چان:
"وایسا... دیدی؟! راه رفت! تو دیدی؟! وای خدای من!"
یه لحظه ساکت شد، بعد یهو از شدت ذوق دو دستشو روی دهنش گذاشت و بالا پایین پرید.
چان:
"بچهمون رسماً یه قهرمانه!"
بعدش بهت نگاه کرد، چشمهاش پر از اشک ذوق بود، پرید بغلت و محکم فشارت داد.
چان:
"فقط یه مدت پیش داشتیم واسه اولین بار بغلش میکردیم، حالا داره راه میره؟ زمان چرا انقدر سریع میگذره؟"
بعدم نگاهی به بچه انداخت که هنوزم با تعجب به بابای هیجانزدش نگاه میکرد و زد زیر خنده.
لینو:
داشت توی آشپزخونه یه لیوان آب میخورد که صدای تو رو شنید:
تو:
"مینهو! بچه داره راه میره!"
اون لحظه، لیوان از دستش افتاد توی سینک، سریع برگشت و بچهتون رو دید که با یه قیافهی متمرکز، یه قدم لرزون برداشت.
دستشو گذاشت روی قلبش.
لینو:
"وای نه، من آمادش نبودم!"
وقتی بچه دومین قدم رو برداشت، لبخندش عمیق شد، زانو زد، دستاشو باز کرد.
لینو:
"بیا بابایی، بیا پیش من!"
بچه یه قدم دیگه برداشت، بعد یهو تعادلشو از دست داد و افتاد تو بغل لینو.
اونم بلافاصله گرفتش، محکم بغلش کرد و نفس عمیق کشید.
لینو:
"تو دیگه نینی من نیستی، درسته؟"
بعد با یه لحن نمایشی، اخم کرد و گفت:
لینو:
"خب، این یعنی دیگه نمیتونم نینی رو ناز کنم؟"
بچه یه صدای بامزه از خودش درآورد و دستاشو زد روی صورت لینو، و اونم فقط خندید و کلش رو پر از بوسه کرد.
چانگبین:
چانگبین نشسته بود روی زمین، با یه پاپکورن دستش، و با لبخند داشت به بچهتون نگاه میکرد که روی زمین چهاردستوپا حرکت میکرد.
چانگبین:
"ببین مامانش، داره با سرعت نور میره!"
تو فقط خندیدی، ولی همون لحظه، بچه لبه میزو گرفت و تلاش کرد رو پاهاش بایسته. چانگبین یهو خشکش زد.
چانگبین:
"وایسا... وایسا... چی؟"
بچه با تعادل کمی، یه قدم کوچولو برداشت. بعد یکی دیگه. چانگبین نفسشو تو سینه حبس کرد، پاپکورن از دستش افتاد.
چانگبین:
"یـــــــــس! داره راه میره!"
بعد از شدت ذوق، بلند شد، بچه رو برداشت و چند دور چرخوند.
چانگبین:
"دیدی؟ بچهمون رسماً یه ورزشکاره!"
بعد یهو جدی شد، به بچه نگاه کرد و گفت:
چانگبین:
"خب، حالا که راه میری، میتونی بیای با بابایی باشگاه؟"
تو یه بالش پرت کردی سمتش.
تو:
"هی، هنوز یک سالشم نشده!"
ولی اون فقط خندید و بچه رو محکمتر بغل کرد.
هیونجین:
هیونجین داشت با مدادش یه طرح جدید میکشید که یه لحظه چشمش افتاد به بچهتون که تلاش میکرد رو پاهاش وایسه.
اون لحظه، مداد از دستش افتاد، چشمهاش پر از تعجب شد و سریع گوشیشو برداشت.
هیونجین:
"صبر کن، نه، نه، نه! باید این لحظه رو ثبت کنم!"
ولی قبل از اینکه بتونه دوربین رو باز کنه، بچه اولین قدمشو برداشت. هیونجین یه صدای "یاااااااا" کشید و گوشی از دستش افتاد.
هیونجین:
"دیدی؟ دیدی؟ وایسا ببینم، یه بار دیگه!"
بچه یه قدم دیگه برداشت، و این بار، هیونجین با لبخندی که کل صورتشو گرفته بود، بازوشو زد زیر چونهش و گفت:
هیونجین:
"چقدر زود بزرگ شدی، کوچولو. قراره کلی چیزای قشنگ یاد بگیری."
بعد خم شد، بچه رو بغل کرد و پیشونیشو بوسید.
هیونجین:
"ولی بابات هنوز آماده نبود."
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
پارت اول
چان:
چان روی زمین نشسته بود، یه اسباببازی توی دستش، و با یه لبخند خسته ولی عاشقانه داشت به بچهتون نگاه میکرد که داشت تلاش میکرد رو پاهاش بایسته.
چان:
"بیا بابایی، تو میتونی! فقط یه قدم کوچولو!"
بچهتون با اون پاهای کوچیک و لرزونش تقلا کرد، یه کم به جلو خم شد، تعادلش بهم خورد، ولی به جای زمین خوردن، یه قدم برداشت.
چان یهو نفسشو حبس کرد، چشماش گشاد شد، بعد با یه صدای بلند رو به تو گفت:
چان:
"وایسا... دیدی؟! راه رفت! تو دیدی؟! وای خدای من!"
یه لحظه ساکت شد، بعد یهو از شدت ذوق دو دستشو روی دهنش گذاشت و بالا پایین پرید.
چان:
"بچهمون رسماً یه قهرمانه!"
بعدش بهت نگاه کرد، چشمهاش پر از اشک ذوق بود، پرید بغلت و محکم فشارت داد.
چان:
"فقط یه مدت پیش داشتیم واسه اولین بار بغلش میکردیم، حالا داره راه میره؟ زمان چرا انقدر سریع میگذره؟"
بعدم نگاهی به بچه انداخت که هنوزم با تعجب به بابای هیجانزدش نگاه میکرد و زد زیر خنده.
لینو:
داشت توی آشپزخونه یه لیوان آب میخورد که صدای تو رو شنید:
تو:
"مینهو! بچه داره راه میره!"
اون لحظه، لیوان از دستش افتاد توی سینک، سریع برگشت و بچهتون رو دید که با یه قیافهی متمرکز، یه قدم لرزون برداشت.
دستشو گذاشت روی قلبش.
لینو:
"وای نه، من آمادش نبودم!"
وقتی بچه دومین قدم رو برداشت، لبخندش عمیق شد، زانو زد، دستاشو باز کرد.
لینو:
"بیا بابایی، بیا پیش من!"
بچه یه قدم دیگه برداشت، بعد یهو تعادلشو از دست داد و افتاد تو بغل لینو.
اونم بلافاصله گرفتش، محکم بغلش کرد و نفس عمیق کشید.
لینو:
"تو دیگه نینی من نیستی، درسته؟"
بعد با یه لحن نمایشی، اخم کرد و گفت:
لینو:
"خب، این یعنی دیگه نمیتونم نینی رو ناز کنم؟"
بچه یه صدای بامزه از خودش درآورد و دستاشو زد روی صورت لینو، و اونم فقط خندید و کلش رو پر از بوسه کرد.
چانگبین:
چانگبین نشسته بود روی زمین، با یه پاپکورن دستش، و با لبخند داشت به بچهتون نگاه میکرد که روی زمین چهاردستوپا حرکت میکرد.
چانگبین:
"ببین مامانش، داره با سرعت نور میره!"
تو فقط خندیدی، ولی همون لحظه، بچه لبه میزو گرفت و تلاش کرد رو پاهاش بایسته. چانگبین یهو خشکش زد.
چانگبین:
"وایسا... وایسا... چی؟"
بچه با تعادل کمی، یه قدم کوچولو برداشت. بعد یکی دیگه. چانگبین نفسشو تو سینه حبس کرد، پاپکورن از دستش افتاد.
چانگبین:
"یـــــــــس! داره راه میره!"
بعد از شدت ذوق، بلند شد، بچه رو برداشت و چند دور چرخوند.
چانگبین:
"دیدی؟ بچهمون رسماً یه ورزشکاره!"
بعد یهو جدی شد، به بچه نگاه کرد و گفت:
چانگبین:
"خب، حالا که راه میری، میتونی بیای با بابایی باشگاه؟"
تو یه بالش پرت کردی سمتش.
تو:
"هی، هنوز یک سالشم نشده!"
ولی اون فقط خندید و بچه رو محکمتر بغل کرد.
هیونجین:
هیونجین داشت با مدادش یه طرح جدید میکشید که یه لحظه چشمش افتاد به بچهتون که تلاش میکرد رو پاهاش وایسه.
اون لحظه، مداد از دستش افتاد، چشمهاش پر از تعجب شد و سریع گوشیشو برداشت.
هیونجین:
"صبر کن، نه، نه، نه! باید این لحظه رو ثبت کنم!"
ولی قبل از اینکه بتونه دوربین رو باز کنه، بچه اولین قدمشو برداشت. هیونجین یه صدای "یاااااااا" کشید و گوشی از دستش افتاد.
هیونجین:
"دیدی؟ دیدی؟ وایسا ببینم، یه بار دیگه!"
بچه یه قدم دیگه برداشت، و این بار، هیونجین با لبخندی که کل صورتشو گرفته بود، بازوشو زد زیر چونهش و گفت:
هیونجین:
"چقدر زود بزرگ شدی، کوچولو. قراره کلی چیزای قشنگ یاد بگیری."
بعد خم شد، بچه رو بغل کرد و پیشونیشو بوسید.
هیونجین:
"ولی بابات هنوز آماده نبود."
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
- ۷۶۷
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط