آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟ پاسی از شب که گذشته است

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟ پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری ؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای ؟ دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای ؟ تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی ، تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی ، آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای ؟ کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای ؟ آخرین بار که بر مزرعه من باریدم، روی دستان تو من شاپرکی را دیدم ، تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت ؟ من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت ؟ این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن ، این منم آبی باران تو مرا باور کن ، باور از خویش ندارم که چنین می بارم ، بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم ، نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست ، نه برای تب من فرصت بهبودی هست ، آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود، دلش انگار به حال دل من سوخته بود، شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد ، رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ، آری این بود تمام من و این بیداری ، جان باران چه شده از چه پریشان حالی ؟ برو که آدمکی منتظر باران است ، او که با شاپرک قصه ی ما خندان است، من و این مزرعه هم باز خدایی داریم .....
دیدگاه ها (۵۰)

کار عشقمه عاشقشم....اگرگاهی ندانسته به احساس تو خندیدم ویااز...

آری سهراب تو راست میگویی!آسمان مال من است... پنجره،...

چه هواییچه طلوعی جانم باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی را...

خدایم !!!دلم می خواهد ،دفتر ِ مشقم را باز کنم و دوباره تمرین...

چه کنم چه کنم چه کنم من بی تو در این شب بارانیچه بگویم چه بگ...

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆نور ماه روی بدن اون تو میرقصید شب شد و هر کسی به خانه...

🪩 #شعر_بخوانیم 🪩«گفته بودی که چرا محوِ تماشایِ منی»یا چرا در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط