شرابی از جنس نفرت

شرابی از جنس نفرت
پارت ۴۲

ویو چویا:
خدایا... دازای تو... تو واقعا... عاشقمی؟...
و منه احمق هم اینو نفهمیدم و هم بدونه هیچ مدرکی طردت کردم؟
نمیتونم حتی تصور کنم چقدر دلت شکست. اینکه اخرین شانست دوستی با دشمنت باشه واقعا اذیت کننده‌ست...
دازای من حتی نمیدونم الان چطوری باید ازت معذرت خواهی کنم و یا حتی اصلا چطوری باید جواب این نامه رو بدم...
گوشیم رو برداشتم و رفتم تو صفحه چت دازای.
بدونه هیچ سلام یا چیز دیگه ای فقط نوشتم:«ساعت شیش میام دنبالت،اماده باش»
ساعت دو بود و هنوز چهار ساعت مونده بود.
تو این تایم یکم کار های مافیا رو انجام میدم و بعدش اماده میشم.
گوشی رو خاموش کردم و پرونده ای که رو میز بود رو باز کردم و....

ویو دازای:
حوصلم سر رفته بود و داشتم خونه رو کمی مرتب میکردم البته مرتب بود ولی چند تا خورده کاری ریز داشت.
بعد از اون دیدار اتفاقیم با یوسانو سنسه و رفتاری که ازش دیدم حالم خیلی بهتر شد امیدوارم همه زود حقیقت رو بفهمن.
کارا هم تموم شد الان چیکار کنم.
واقعا دیگه هیچ کاری تو خونه نمونده حوصله گوشی هم ندارم.

ولی دلم برای چیبی جونم تنگ شده، بزار بهش زنگ بزنم یکم با اون حرف بزنم.

گوشیم رو برداشتم، یک پیام از طرف چویا عجب، بازش کردم.

چرا بیاد دنبالم؟ کجا بریم؟
مهم نیست هرجایی باشه مهم اینه چیبی جونم هم هست.
بلند شدم و رفتم سمت حموم اخه نباید وقتی چویا جونم منو دعوت کرده بریم بیرون کم کاری کنم.
بعد از یه دوش نیم ساعته اومدم بیرون، موهامو خشک کردم و لباس های همیشگیم رو پوشیدم که خیلی معلوم نشه کمی استرس دارم.
کمی غذا خوردم و خودمو با گوشی سرگرم کردم و نفهمیدم کی ساعت شیش شد.
گوشیم زنگ خورد.
چویا بود، جواب دادم:«سلام چویا!»

___
پایان پارت ۴۲
شرط پارت بعد ۲۲ تا لایک و کامنت
دیدگاه ها (۳۴)

عشق یا نفرت؟ پارت سهویو دازای: کلی کار ریخته رو سرم چرا اینا...

شرابی از جنس نفرتپارت ۴۱ویو چویا: نامه رو باز کردم و خط اول ...

عشق یا نفرت؟ پارت دوویو نیکولای: چرا فئودور... اینجوری کرد؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط