در شبي سرد پادشاه به نگهباني برخورد،گفت: "سردت نيست؟" نگه

در شبي سرد پادشاه به نگهباني برخورد،گفت: "سردت نيست؟" نگهبان گفت: "عادت دارم" شاه گفت: "ميگويم برايت لباس گرم بياورند" شاه گفته اش را فراموش کرد و طولي نکشيد جنازه نگهبان را پيدا کردند که روي ديوار قصر نوشته بود پادشاه! سالها به سرما عادت داشتم،وعده لباس گرمت مرا از پاي در آورد.
(وعده ی بیخودی نده شاید یکی به وعده هات دل میبنده )
دیدگاه ها (۱)

در شبی سرد پادشاه به نگهبانی برخورد،گفت: "سردت نیست؟" نگهبان...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود ب...

پادشاهی درزمستان به نگهبانی گفت سردت نیست؟ گفت عادت دارم. گف...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخور...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت:نه عادت دارمپا...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت عادت دارم.پادش...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت:نه عادت دارمپا...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط